دیر آمدم . بخشش باشد . این روزها اواخر اسفند است . در ایران و افغانستان حتما بوی بهار دارد آهسته آهسته فضا را لبریز میکند . اما اینجا هنوز زمستان است و حدود یک ماه و نیم دیگر به شروع شدن واقعی بهار و لمس شعاع های عشوه آلود آفتاب این سرزمین مانده.
مدتی را که گذشت بیشتر مشغول خو گرفتن با محیط جدیدم بودم . و مشق کردن دوباره زبان روسی .روزی یک دفعه با بچه هایم میرویم در برف قدم میزنیم . صورت های برافروخته و شاداب و خنده های سرمستشان درسرمای سخت این خاک دلم را تازه میکند . ایمان متولد همین شهر است سال دو هزار و یک . درست همان سالی که طالبان سقوط کردو جنگ تمام شد . تفاوت سن من و ایمان بیست و سه سال است . سال تولد مادرش سال شروع انقلاب افغانستان و سال تولد او سال تمام شدن یک برگه بیست و سه ساله از تاریخ سیاه این خاک تیره روز است . اما او هیچ چیز نمیداند و ندانستنش چقدر خنده هایش را و دنیای لطیف کودکانه اش را شیرین و اطمینان بخش میکند . انگار هیچ وقت در جهان هیچ جنگی نبوده و نخواهد بود .
تلویزیون روسیه اما تقریبا هر روز از افغانستان تصاویر وخبرهایی دارد . نقشه افغانستان را که نشان میدهد در هر قسمتش بیرق کشور متجاوزی خود نمایی میکند . و من میمانم که عاقبت این عروس هزار داماد چه خواهد شد . حس دردناکی است . خاکی که روزگاری نگین درخشانی در میان تمام سرزمین ها بود حالا کالای کهنه ای شده که هر لحظه لگدمال کسی است . و می مانم که یک روزی چطور به بچه هایم سرزمین مادری شان را بشناسانم که غرورشان مکدر نشود و بتوانند دوستش بدارند و به جرم نداشته ها و سیاه روزیهایش از بردن نام وطنشان شرمنده نباشند
|
*| نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385توسط
شکریه عرفانی |