تبليغاتX
Web Theme : Www.z-mousavi.Blogfa.com Theme System : BlogFa --> چیزی شبیه خودم...
چیزی شبیه خودم...
*~*~~*~*

 

برای مادرم "لیلا"

 

خشت های خامت را میچینی

خانه ات را

کنار رودخانه می سازی

و از ابرها

سقفی برای کلبه ات پایین می آوری

برفرش خانه

که علفزار است می نشینی

و از آسمان بر دامنت خرمای تازه می بارد

درد می کشی

فریاد می زنی

و مرا به این دنیا سرازیر می کنی

 

لیلای نه ساله من !

سکوت کن

سه روز و سه شب حرفی نزن

بعد مرا در شال سبز رنگت بپیچان و

                        به رودخانه بینداز

از دامن بکرت گریزانم

به آب ها پناه می برم

به اعماق آبها

که اشکهای تو ست در سوگ من

 

در هم پیچیده ایم اما

خشت های خامت را ویران کن

وبه هم بازیهایت بپیوند

هوای غرق شدن دارم

هوای غرق شدن

شبیه جنینی هزار ساله که در زهدان مادر می میرد

 

به رودخانه ام بینداز و 

به هم بازیهایت بپیوند

لیلای نه ساله من !

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~کز نیستان تا مرا ببریده اند ...~*~*

 

 

دیر آمدم . بخشش باشد  . این روزها اواخر اسفند است . در ایران و افغانستان حتما بوی بهار دارد آهسته آهسته فضا را لبریز میکند . اما اینجا هنوز زمستان است و حدود یک ماه و نیم دیگر به شروع شدن واقعی بهار و لمس شعاع های عشوه آلود آفتاب این سرزمین مانده.

مدتی را که گذشت بیشتر مشغول خو گرفتن با محیط جدیدم بودم . و مشق کردن دوباره زبان روسی .روزی یک دفعه با بچه هایم میرویم در برف قدم میزنیم . صورت های برافروخته  و شاداب و خنده های سرمستشان درسرمای سخت این خاک دلم را تازه میکند . ایمان متولد همین شهر است سال دو هزار و یک . درست همان سالی که طالبان سقوط کردو جنگ تمام شد . تفاوت سن من و ایمان بیست و سه سال است . سال تولد مادرش سال شروع انقلاب افغانستان و سال تولد او سال تمام شدن یک برگه بیست و سه ساله از تاریخ سیاه این خاک تیره روز است . اما  او هیچ چیز نمیداند و ندانستنش چقدر خنده هایش را و دنیای لطیف کودکانه اش را شیرین و اطمینان بخش میکند . انگار هیچ وقت در جهان هیچ جنگی نبوده و نخواهد بود .

 تلویزیون روسیه اما تقریبا هر روز از افغانستان تصاویر وخبرهایی دارد . نقشه افغانستان را که نشان میدهد در هر قسمتش بیرق کشور متجاوزی خود نمایی میکند . و من میمانم که عاقبت این عروس هزار داماد چه خواهد شد . حس دردناکی است . خاکی که روزگاری نگین درخشانی در میان تمام سرزمین ها بود حالا کالای کهنه ای شده که هر لحظه لگدمال کسی است . و می مانم که یک روزی چطور به بچه هایم سرزمین مادری شان را بشناسانم که غرورشان مکدر نشود و بتوانند  دوستش بدارند و به جرم نداشته ها و سیاه روزیهایش از بردن نام وطنشان شرمنده نباشند

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

سلام و درود به همه دوستانم

مدت نسبتا زیادی میشود که به وبلاگم نرسیده ام . الان روسیه هستم و سعی خواهم کرد بعد از این بیشتر و بیشتر بنویسم . و خوشحال خواهم شد که بخوانید و بنویسید .تا سلامی دوباره بدرود .



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~و دوستت می‌دارم...~*~*

                                                          یادگار سفر به سرزمینم

 

 

به شوق آغوشت

از طوفان‌

از بیابانهای بی‌قطره‌ای آب گذشتم

و خود را به دستهای تو سپردم

تا پناهگاهم باشند

اما تو

تکه تکه می‌خواهی تنم را

خاکستر می‌خواهی استخوانهایم را

و فوران خونم را

تا بنوشی

تا سرمست شوی از خوردن فرزندی دیگر

تنت دیگر

سرزمین درختهای بهاری نیست

آبستن هزاران هزار مین است

که هرباز زایشت

مرگی دیگر است

 

و من

کودکی که به دامان تو بازگشته‌ام

و دوستت می‌دارم

هرگونه که باشی

گرسنه،

تشنه

تنم را منفجر کن

خاکسترم را به پای ریشه‌های خشک درختانت بریزان

و بگذار خونم

مزارع خشخاشت را

آبیاری کند

 

 



| *| نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385توسط شکریه عرفانی |