ته مزه ی نسوارش را به زمین تف کرد:
- فرزند جرعه ای آب میخواهم
تکه ای نان
برسنگپاره نشست
در چشم هایم خیره
آب را سرکشید:
- بنشین
نگاهت حرارت گرمترین تابستان زندگی ام را دارد
و لبخندت
خنکای نسیم بهاررا
سالهاست در سفرم
آبادیهایی بسیار دیده ام
ویرانی هایی بسیار.
سفر
از عشق شروع شد
شاهزاده
سوار بر اسب سفید
در دامن کوههای بابا
به سوی من می تاخت
غروب بود
درختان زردالو
گرماگرم میوه های نورسیده .
مرد چوپان نی می نواخت
و دخترکان قریه
چوری های رنگ رنگ در دست
نرم نرم کف می زدند
و "آستا برو " می خواندند .
کوزه ام را
کنار همین رودخانه رها کردم
و رفتم
شب
جنگل درهیاهوی جغدها می لرزید
و ستاره ها
به تماشا نشسته بودند
اندام مواجی را
که دردست های مرد پیچ و تاب میخورد
از شکار آهویی بازگشته بود شاید
تنش بوی خون و باروت میداد
به دندان میکشید مرا
نفس های بی تابش
شب پره های سرگردان را می تاراند
و خاک سرد جنگل
در تب معاشقه مان می سوخت ...
صبح
شاهزاده رفته بود.
نگاهش در سمتی از افق گم شد
آه کشید :
- عشق گلهای پیراهنم را به باد داد
و سفر
برای ابد
تقدیر دختر آوازخوان روستا شد
بنشین
لبخندت خنکای نسیم بهار را دارد
آوازت
شادی صدای گنجشکی را
که هرگزعقابی صیدش نکرده
ویرانی هایی بسیار دیده ام
جنگهایی بسیار
بارها تاراج کردند مرا
بارها
آبستن نطفه مردانی شدم
که سالی بعد
کودکان خود را
در آغوشم شکار می کردند
سالهاست بر دامن کوههای بابا
جویبارهای سرخ در هم گره میخورند
و ریشه های درختان خشکیده
قطره
قطره
فرزندان مرا می نوشند
خشکابی زمین را به تنگ آورده
ایستاد:
- چشمهایت حرارت گرمترین تابستان زندگی ام را دارد
و قدم های بی باکت
اشتیاق سفر
کوزه ام را کنار همین رودخانه رها کردم
و رفتم ...
و رفت .
غروب بود
مرد چوپان نی می نواخت
صدای شیهه اسبی از دور به گوش می آمد
و دخترکان قریه
" آستا برو " میخواندند.
