سنگ بر سنگ
خار برخار
در اندوه عمیق دره سقوط کرده ام
لاشخورها
آسمان بالای سرم را تسخیر کرده اند
و مرگ
چون کودکی بازیگوش
بر قطرات خون تازه ام پای می کوبد
من اما
ذرات تنم را
تنها میان مورچگان آواره قسمت میکنم
تا از مرزها بگذرانند مرا
بی آنکه
جواز عبورم همراهشان باشد
هوای گم شدن در مسیر های نامعلوم را دارم
باد خواهد آمد
باران خواهد آمد
سیل جاری خواهد شد
و ذرات سرگردان تنم
با مورچگان بسیاری
در دورترین خاکها و آبها مدفون خواهند شد.
تسلیم مقصد های ناپیدایم
حتی اگر
بخشی ازجانم
در دشتی از سنبله های تابستانی
به یکباره
به تاراج انبوه ملخ های گرسنه برود
لاشخورها
سزاوار بلعیدن من نیستند.
