تبليغاتX
Web Theme : Www.z-mousavi.Blogfa.com Theme System : BlogFa --> چیزی شبیه خودم...
چیزی شبیه خودم...
*~*~هرکسی کو دور ماند از اصل خویش...~*~*

 

اگر بخواهیم از فرهنگ هزارگی سخن بگوییم و از موسیقی اش نه. در واقع شبیه این میشود

که از بهار بگوییم و از سبزی نه. یعنی که از کلیتی اصلی ترین ویژگی آنرا از قلم انداخته باشیم.

باری همه اصالت ها و حقیقت های زنده این فرهنگ که گذشت قرنها بسیاری اش را در

روزمرگیهای صعب زندگانی این قوم به نیستی کشانیده در موسیقی اش هنوز شبیه خون

گرمی تپنده و سرزنده همچنان به زیستن خود ادامه می دهد.با سماجت و سرسختی و

غروری که فقط در عرصه هنر امکانش می باشد.

زندگی ٬حرکت٬ عشق٬ طبیعت٬حماسه٬تغزل و آزادی مفاهیمی هستند که دراین موسیقی

حقیقتا بکر و جاندار قد علم میکنند و دنیایی را به نمایش میگذارند که انسان درآن

باتمام ضعفها وتوانایی هایش فارغ از همه زنجیرها و بندها میتواند خودش باشد .موجودی که از

 خاک آفریده شده است و تنها خاک جایگاه روئیدن ٬زیستن و به بارنشستن اش است.

من این موسیقی را خیلی زود نشناختم. ازجمله بلایای اوارگی دوپارگی فرهنگی است که

  برای نسلهای بعدی پیش می اید. اولین آشنایی من با موسیقی و فولکولور هزارگی

در سنین نوجوانی ام پیش آمد.ویکی از بهترین خاطراتم شد.یادم می اید به حرم جمکران

رفته بودیم با تعدادی از هم مدرسه ای هایم. پیر زنی خودش رادرچادر سیاهش پیچیده بود

و به شکلی غریب و عمیق ناله میکرد و با ریتم خاصی چیزهایی زمزمه میکرد که نمیتوانستم

درک کنم  . اما صدایش در بخشی از روحم نفوذ کرده بود و مرا با خودش همراه میکرد.آنروزها 

طبق شور و حالی که اقتضای سن و روح نا آرامم بود در کیفم  یک دوربین یا یک ظبط صوت

 کوچک همیشه بود و بود. اغلب سعی میکردم از چیزهایی که مرا به خود جذب میکردند

یک جوری مستند سازی کنم .هم کلاسی هایم را رها کردم. رفتم با فاصله کمی کنار پیرزن

نشستم .ظبط صوتم را از کیفم در اوردم و زیر چادرم کنار پیرزن گذاشتم و بدون اینکه بداند

صدایش را ظبط کردم. پیر زن مینالید و حزن صدایش باعث میشد از این رفتارم خجالت بکشم

اما بالاخره صدا را گرفتم .

 بعد ها فهمیدم این ناله ها چیزی است که "مخته "نامیده میشود.و در چه زمانها و موقعیت

هایی اجرا می شوند. بعد با "غزل"٬ "دیدو "و "دمبوره" آشنا شدم. از میان اینهمه٬ شنیدن

دمبوره  و دوبیتی های هزارگی برای همیشه به عمیق ترین خاستگاه های لذت پذیری هنری

 روحم تبدیل شد.لطیف ترین و صریح ترین تغزلها را دراین ابیات یافتم . در واقع این موسیقی

 است و تنهااین موسیقی است که برای نسل های بیگانه و جوان تر ما مسیری است برای

بازیافتن غروری که زمانی در رگهای مردان وزنانی جریان داشته که زندگی را ادعا نمی کردند

 دریوزه نمیکردند. سرکوب نمیکردند . زنان و مردانی که زندگی را با همه ابعادش برهنه و

 حقیقی زندگی میکردند. نفس میکشیدند . برزمین ها کار میکردند.میخوردند . می آشامیدند.

عاشق میشدند . در هم می امیختند و از انها فرزندانی سالم و سرزنده بوجود می امد .

و طبیعت به انها هم مثل تمام سنگها و گلها و گیاهان اجازه حیات میداد.و جان ها و روان های

فرهیخته انها سزاوار زیستن بر این خاک بود.

 گاهی برای بچه هایم دمبوره میگذارم که بشنوند و بدون اینکه دخالت کنم و اینکه حتی

تشویقشان کنم برای شنیدن٬ میبینم که چقدر با اشتیاق کودکانه شان جذب این نواهای

 آشنای تاریخی خود میشوند.و برایم حس شیرینی است دیدن این اشتیاق.مخصوصا پسرم

سوالاتی میپرسد و من با همه توانم سعی میکنم پاسخگوی خوبیبرایش باشم.

نمیخواهم یک نژادپرست کور شود یا کسی که هیچ از خود و تاریخ خود نمیداند.بایدخون خود

رابشناسد و برایش حرمت قائل باشد.و بفهمد که زیستن ٬تنهاحق کسانی است که به زندگی

 و زنده گان احترام میگذارند.

متاسفانه تسلط فرهنگ دین محور اسلام و  آشفتگی هایی که حاصل جنگهای نژادی دیردوام

تاریخ سده های اخیر در افغانستان میباشد روح عصیان گر و شاداب تمام اقوام ساکن این خاک

را به قهقرا کشانیده و نتیجه اش برای همه ما بجز روان پریشی و یاس بیشتر و

ساختن نسلهایی گمراه تر و تباه تر چیز دیگری نخواهد بود.

 

                   دریغا اگر مالیخولیای دین و رنگ پرستی نمی بود جهان کوچک ما 

                  چه  مکان مقدسی می شد و  انسان٬  چه خداوندگار باشکوهی. 

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~عذر بدتر از گناه~*~*

 

 

 

 

 

 یک استکان چای تلخ با طعم میخک .سکوت خلسه آور بعد ازظهری بهاری و باد مستی

 

که پرده های اتاق رابه هر سازی میخواهد میرقصاند.

 

نشسته ام که فکری برای کارهای عقب افتاده ام بکنم .کتاب هایی که باید بخوانم مطالبی

 

که باید بنویسم. اورژانسی تر از همه چند مجموعه شعر از دوستان خوب مشهدی ام که

 

قول داده ام همه بی سوادی ام راخالصانه در نوشته ای برآن مجموعه ها به رخشان

 

 بکشم. ویک خروار کتاب که در این سفر از ایران با خودم اورده ام و رحمت به روح

 

سهراب که گفته بود: " قاطری دیدم بارش انشاء"

 

حالا نشسته ام که برنامه ریزی کنم اما بوی دیوانه کننده بهارو طعم تلخ چای میخک و

 

 برگهای تازه جوانه زده ای که ازآنطرف پنجره برایم میخندند بدجور طبیعت کوهستانی

 

ام رابرمی آشوبد. دلم سخت میخواهد که آواز بخوانم .اما لعنت به دل سیاه شیطان.

 

مخصوصا که این وبلاگ هم شده برایم قوز بالای قوز. هیچ وقت یادم نمی آید از کاری

 

که به آن موظف شده باشم شانه خالی نکرده باشم حتی اگر این وظیفه راخودم به خودم

 

داده باشم. متاسفانه دو اخلاق خیلی خیلی بد دارم که هیچ در خوریک انسان موفق


شهرنشین
نیست:

 

سهل انگاری و مسئولیت ناپذیری به شکل و حشتناکش.

 

این اخلاق ها آفت یک زندگی مدرن هستند و من این وسط چه میکنم و از کجا

 

سردرآورده ام وقرار است چطور بشود نمیدانم.اما سعی میکنم لااقل ازپس تعدادی

 

ازقراردادهایم بربیایم . از همه دوستان نازنینی که در این مدت هربار این صفحه را

 

باز کردند و هیچ چیز تازه ای ندیدند پوزش میطلبم. تلاش میکنم بعد از این مرتب باشم و

 

 بیشتر ازگذشته از این دریچه کوچک برای گفت و شنود بهره بگیرم.

 

و

 

و 

 

و 

 

کماکان شعر تازه ای برای گذاشتن ندارم.



| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387توسط شکریه عرفانی |