دیدار
نوشتم :
در جنگ
تنها انسانها حرا م نمیشوند
گاهی گلوله ها نیز
قربانی خطای شلیک ها میشوند
نوشتم :
نگران نباشید
دلخوش تیرهایی که شاید
برسینه ی من ننشینند
یک روز دیگر نیز می مانم.
تابوتم
بیست و چهار ساعت پیش از خودم
به دستتان خواهد رسید.
فردا
بر شانه هایتان خواهم بود
تا پای بکوبید
لااله الا لله بگویید
و مرا
با دستهای خود به خاک بسپارید
نوشتم:
قول مردگان هم بهای خود را دارد
و در راه از ماشین پیاده شدم
آه سردارم !
برایشان ننوشتم این دشت
وعده گاه سوخته ی من و توست.
از خاک و دود تانکها و سربازها
تنها
باریکه راهی کافی است
تا بیابی ام.
گفته بودی
به دیدارت که بیایم
جنگ را رها خواهی کرد.
فرصتی برایم نمانده است
آخرین گلوله ات را
در سینه ی من که بنشانی
دیگر
هیچ حسرتی
با خودبه گور نخواهم برد .
