تبليغاتX
Web Theme : Www.z-mousavi.Blogfa.com Theme System : BlogFa --> چیزی شبیه خودم...
چیزی شبیه خودم...
*~*~تولد~*~*

 

 روز تولد من

 

 

با صدای زنگ ساعت موبایلم بیدار شدم: "شیرین زجوی و جر موره نموره    لب جلگه چکر موره نموره"

چشم هام را آهسته آهسته باز کردم تا دیرتر بفهمم هنوز هستم .هوا روشن بود. لحافی راکه از کابل

برای خودم سوغاتی اورده بودم کنار زدم. به مادرم گفته بودم برایم درست کند . گفته بودم خوابیدن زیر

لحاف مزه ی دیگری دارد ولی دریغ که هیچ تفاوتی ندارد تلخی خواب حتی وقتی زیر لحاف زرتار کابلی

باشی و مدام کابوس جنگ ببینی.

ایمانم را صبحانه دادم و به مدرسه اش رساندم. در راه برگشت حال خوبی داشتم . مخصوصا که کارگران

شهرداری را دیدم که امروز به شکل عجیبی جان میکندند تا پیاده رو ها و سرک ها را پاک کنند از برف .

گفتم نکند که خدا ناخواسته بهار امدنی است و ما بی خبر. یک مشت نان خورد شده در جیبم گذاشته

بودم که برای کبوتران سرگردان صبحگاهی بریزم . جلوی در خانه بدهی ام را با پرنده ها صاف کردم .

و امدم بالا. لباسهای بیرونم را کشیدم . یک فنجان قهوه درست کردم و ایستادم جلوی پنجره تا بیرون را

دقیق تر نگاه کنم بلکه نشانه هایی از امدن بهار پیدا کنم که نشد. چون در همین فاصله ی بالا امدن من

 برفباد شدیدی شروع به بارش کرده بود . از بالا کارگران را نگاه کردم . شبیه ماشین های کوکی کار می

کردند . راستی که این اب و هوا و این مردم هر کدامشان به نوعی سماجت خاص خودشان را دارند.

همه را به حال خودشان گذاشتم و امدم به اتاق بچه هایم . رفتم توی تخت سنا و کنارش دراز کشیدم.

بغلش کردم و موهایش را با همه وجودم بو کشیدم . هنوز بوی عجیب و دیوانه کننده ی دوران شیر

خواری اش را دارد. به خودش کش و قوسی داد و چشمهای شادابش را در چشمهایم باز کرد و مثل هر

روز چند دقیقه ای دستش را دور گردنم حلقه کرد و گذاشت با گرمای تنش جان بگیرم.

بعد بلند شد و روزش را طوری که انگار این اولین تجربه اش از زندگی است شروع کرد. هر روز همینطور

شروع میکند و من هر روز از این تازگی و سرزندگی حیران می مانم.

بعداز صبحانه کمی موسیقی شنیدم . داستان گونه ی ناتمامی داشتم که رویش کمی کار کردم و بعد

کاری که نباید میشد شد. یادم امد امروز نهم اسفند هست و روز تولدم.

دیگر دست و دلم به کار نرفت. یادم امد از جند سال پیش تصمیم گرفته بودم این تولدم جور دیگری باشد

. مثلا حس فوق العاده تری داشته باشم یا هر چیزی دیگری در این روز باشد که برایم متفاوتش کند با

همه روزهای تولد دیگرم. هرچی سبک و سنگین کردم به نتیجه خاصی نرسیدم جز اینکه  فقط

بیش تر از همیشه به این رسیدم که مادرم در به دنیا اوردن من دچار چه اشتباه مهلکی شده است .

امروز کاملا تنها بودم. همسرم چند روزی است که مسافرت است . ایمان مدرسه بود و برای سنا هم

اهمیت روز تولد من تقریبا به اندازه یک خمیازه صبحگاهی بود قبل از اینکه صورتش را بشورد وسر حال

بیاید.گفتم اینهم سی سالگی دخترکی که فکر میکرد میتواند هرقدر ستاره در اسمان هست برای

خودش پایین بیاورد . حس خوبی نبود. سرم را لای همان لحاف زرتار کابلی پیچیدم و راستش به غیر از

ساعت های ضروری تمام روز را یک نفس خوابیدم . بی انکه از هیچ کس بشنوم تولدت مبارک.

یا اینکه اصلا  هیچ میلی به شنیدن این جمله ی تکراری و دروغی و زشت در خود احساس کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387توسط شکریه عرفانی |