تبليغاتX
Web Theme : Www.z-mousavi.Blogfa.com Theme System : BlogFa --> چیزی شبیه خودم...
چیزی شبیه خودم...
*~*~جستجو~*~*

 جستجو

 

 

 

 

بگو درکدام مرز

پشت کدام سیم خاردار

تیربارانت کرده اند؟

یا در کدام دریا

خونت

شهوت کوسه ماهی هایش را

تا مغز استخوان

در جانت فرو برده است؟

بگو در کجا کشته اند تو را؟

 

برای یافتنت

تمام روزنامه های جهان را جستجو کردم

تمام گورهای بی نام و نشان را

آغوش روسپیان تمام میخانه های دور را.

برای یافتن تو

که نگذاشتی

وطنت بازوان برهنه ی من باشد

تاهر شام

در بیشه زارهای مرطوب من

به خواب بروی

و هر صبح

با طلوع خورشید از میان سینه هایم

چشم هایت را بازکنی

 بی آنکه بیم هیچ جنگی تو را از من بگیرد. 

 

ایستاده بودم

تا شلاقم بزنند

تکه تکه ام کنند

و به جای تو

درگورهای بی نام و نشانه مدفونم کنند.

ایستاده بودم

تا تو

تنها تو

بخواهی

وطنت بازوان برهنه ی من باشد.

 

نخواستی

و مشتی دروغ

همه ی آنچیزی بود که تحویلم دادند.

هرگز نیافتمت.

پس از آن

این تن

زندان تاریک دیوانه ای شده است

که روزی هزار بار

درآن خود را به دار می آویزد

و نمی میرد.

 

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

 

راستی سگ زرد یا شغال؟

 

 

 

در بوق و کرنا کردند که شرکت در انتخابات حرام است. راه به راه کابل را راکت باران

کردند. و حالا سر راه مردم غریب را میگیرند که کلکت را نشان بده .اگر رنگ داشت

تنبیه خواهی شد. ( این از حکم طالبان)

و اما با همه ی این حرفها مردم  به پای صندوق های رای رفتند و به قول

منورالفکرهایمان مشق دموکراسی کردند که مثلا بله دیگر ماهم بالاخره پدر و مادر دار

شدیم و کسی هست که برای خواسته هایمان تره خرد کند.اما راستی این هیاهوی

رنگارنگ تمرین دموکراسی بود برای ملت ؟ و اگر بود نتیجه اش چه خواهد بود؟ چه

اتفاقی قرار است بیفتد که تا به حال نیفتاده و کدام شاهزاده ای بر کرسی ریاست

تکیه خواهد زد که وضع و روز مردم را  بتواند به آن درجه از تباهی بکشاند که صاحب

کرسی قبلی نتوانسته باشد تا امروز؟چه اتفاق تازه ای در راه است حقیقتا؟

آنهم در حالیکه همه ی داستان از قبل طراحی شده و رای ها از صندوق های

انتخاباتی نهایتا از آن کسی خواهد بود که پشتش به از ما بهتران یعنی از ملت بهتران

با حرارت تمام گرم است .

در وطن ما همه چیز همانطور پیش می رود که اربابان دنیا تصمیمش را گرفته باشند

و  تنها چیزی که رنجش در دل می ماند به بازی گرفته شدن آرزو های کوچک و

همیشه محال مردم بی نوایمان است برای هزارمین بار.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

 

 

 

 

باز هم تابستان شد و دوره ی سفرهای ناشناخته .

این را برای این نوشتم که بگویم تا آمدن و نوشتن دوباره ای بدروود.

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~معاشقه~*~*

 

معاشقه

 

 

 

ملامتت نمی کنم

برای سگهای لاغری

که هر شامگاه

گلویت را

به تلخی زوزه می کشند

برای پرندگانی

که سالهاست

به اشتباه حتی

مسیرشان با شاخه هایت پیوند نخورده است

برای کرمهایی

که در رگهای آماس کرده ات می لولند

و خونهای گندیده را

لخته

لخته

در خیابانهای متروکت استفراغ می کنند

گناه از تو نبود

اگر که زمان

از پیکرت قلمروی بی آب و علف ساخت

با دیوارهای کاهگلی کوتاه.

 

به همین آسانی محبوبم

گناه از من نیز نیست

اگر

زبان در کامت میگذارم

وبوسه هایم

طعم تگرگ های سرآسیمه ی اسفند ماه را دارند

اگر

 نوازش انگشتانم

سنگینی چکمه های سوارانی را دارد

که برای کشتن تو

 تمام مرزهای تنت را

زیر و رو خواهند کرد.

گناه از من نیز نیست محبوبم.

 

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~اردیبهشت~*~*

 

 

 

اردیبهشت  ماه تولد ایمان و سنایم است. این سپید کوتاه را به سلامتی این ماه و سلامتی کودکانم میگذارم:

 

 

 

بهار را دوست میدارم

برای  دو گنجشک کوچک اردیبهشت ماهش

که بر شاخه هایم

                       پریدن گرفتند...

 

 



| *| نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~مجازات~*~*

 

 

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا !

 

 

 

اینطرف: رکسانا صابری

اتهام : جاسوسی برای دولت امریکا

رای دادگاه : هشت سال زندان

 

 آنطرف : پرویز کامبخش

اتهام : گرفتن و انتشار محدود مقاله ای از اینترنت  بانام " آیات زن ستیز در قران "بین تعدادی دانشجو

رای دادگاه :تخفیف مجازات اعدام به بیست سال حبس

 

نتیجه اینکه :

 یعنی هیچ کس نبود به این پرویز کامبخش بگوید: برای اندیشیدن هم باید عزیز دردانه ای چیزی بود ؟ و به او  بگوید آخر تو چه چیزی داشتی که به پشتوانه ی آن خواستی فکر کنی و سخن بگویی؟ مادرت ژاپنی بود که نبود ! پدرت آمریکایی آنهم از نوع ایرانی اش بود که نبود ! کسی که میخواهد کاری بکند باید مثل این رکسانا ی عزیز دردانه پشتش به جاهای خیلی خیلی محکم گرم باشد. زندانی شدن هم اینطوری اش میچسپد به خدا . تو در زندان باشی . رسانه های تمام دنیا روی تو و سلامتی تو زوم کرده باشد مبادا خدای ناکرده از بینی نازنین خون بیاید .تازه از این هم لذت بخش تر اینکه  سه دولت بزرگ هر ساعت برای تعیین سرنوشت تو به  همدیگر دندان نشان بدهند. رئیس جمهور امریکا شخصا برای صحت تو اظهار نگرانی کند . رئیس جمهور ایران دستور رسیدگی مجدد پرونده ات را بدهد در ضمن تاکید بر تامین شرایط مناسب برای آسودگی تو در زندان . و  دولت ژاپن برای دل مادرت لابد ! پیشنهاد میانجیگری بین دو دولت را بدهد برای ختم به خیر شدن پرونده ات. نه اینکه اینطور پشت میله ها جان بدهی و هیچ صدایی برای دفاع از تو از هیچ گوشه ای برنخیزد. آنهم در کشوری و با دولتی که بزرگترین هنرش در این سالها کشتن اهل قلم بوده است. یعنی هیچ کس نبود به تو بگویددر این طویله سر بلند کردن و به بالا نگاه کردن حرام است؟

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~داستانی که تکرار شد.~*~*

 

 

داستانی که تکرار شد

 

 

 

 

انتخابات اول ریاست جمهوری بعد از دوره طالبان را خوب به یاد دارم . حوزه هایی هم برای مهاجرین افغان که در ایران ساکن بودند دایر شده بود و مردم چه خوشبینانه به اینده ی این انتخابات دل بسته بودند.من هم سهم کوچکی داشتم در برگزاری این انتخابات شوم . در یکی از حوزه های جنوب تهران که در یک سالن ورزشی در منطقه ای پرت واقع بود به عنوان رئیس یکی از صندوق ها سهم  گرفته بودم.بااینکه از همان آغاز مشخص بود مردم به پای صندوق هایی میروند با نتایجی از قبل تعیین شده . اما تقلای صادقانه و معصومانه مردم و امیدواری هایشان برای بهتر ساختن اینده برایم عزیز و محترم بود.

روز قبل از برگزاری انتخابات سالن را تحویل ما دادند . هشت صندوق رای گیری قرار بود که در ان سالن رای مردم را دست ناخورده ! تحویل مسئولان بدهند. مسئولان هر صندوق مشغول  درست کردن به اصطلاح حوزه ی خود شدند. تقریبا کار به اخر رسیده بود و مابرای رفتن اماده می شدیم که متوجه شدم  چند نفری مشغول چسپاندن پوستر هایی به دیوارهای سالن هستند . روی پوستر هایشان با قلم بزرگ از خواهران عزیز تقاضا کرده بودند که در ضمن برنامه ی رای گیری حجاب خود را رعایت کنند. برای من قابل تحمل نبود چنین رفتاری .هر چه بود مساله مساله ی انتخابات بود نه اصلاح مسایل عقیدتی مردم. و انگهی از نفوذ تفکر حاکم ایرانی احساس بیزاری می کردم که حتی در توالت های خود می نویسند حجاب را رعایت کنید.

خلاصه چسپاندن این پوستر ها همان و شروع شدن یک مشاجره داغ بین من و این دوستان همان . انها مدعی بودند که ما  وطنی اسلامی میخواهیم و من مدعی که حق نداریم به کسانی که می ایندتا فقط  رای بدهند درس اخلاق بدهیم.و افغانستان باید قبل از اینکه یک کشور اسلامی به این معنا که دوستان میگفتند باشد باید یک کشور آزاد باشد . [دریغ که وطن نه ازاد شد نه اسلامی ]خلاصه قرار شد پوسترها برداشته شود که شد .

فردای آن روز مردم امدند و چه بسیار هم امدند. اغلب گروه گروه با مینی بوس می امدند . سر و وضع اغلبشان طوری نشان میداد که گویی همان یک ساعت قبل از سر کوره های اجر پزی یا مزارع پنبه بلند شده اند و امده اند . صورت های سوخته و دست و پاهای پینه بسته و سر و وضع ژولیده ی شان نشاندهنده ی رنج بسیار ی بود که یقینا سالها متحمل ان بوده اند. از در سالن که وارد می شدند خانم ها به قسمت ما هدایت داده می شدند. انروز من اهریمن فقر و بی سوادی را از نزدیک لمس کردم .مخصوصا زشت ترین صورتش را که بر سرنوشت زنان مظلوم افغانستان حاکم بود. تا انروز اینهمه از نزدیک ندیده بودم و لمس نکرده بودم . با خود میگفتم چقدر غافل بودی و چقدر خودخواه که ادعا میکردی  دردت درد مردم وطنت است . به خودم میگفتم لعنت برتو که حتی یک داغ از این همه داغ که بر دست های این زنان هست بر دست های  تو نیست و تو چه اسان ادعای همدردی با انها را میکنی. 

تقریبا همه شان بی سواد بودند و من برای کمک به انها در تیک زدن درست کنار نام کاندید منتخب شان باید پشت اتاقک رای گیری می رفتم . زهر بی اعتمادی را در حرکاتشان حس می کردم. اصلا به من اعتماد نداشتند که در کاغذشان نام کاندیدشان را بیابم .وقتی میگفتم کمکتان میکنم بیشترشان میگفتند تو کنار بایست بعد با انگشت شروع میکردند به شمردن لیست از کنار عکس ها و اگر مثلا کاندید شان شماره پانزدهم بود میگفتند این را برای ما علامت بزن. مشخص بود که حتی کاندید های خود را از چهره هایشان نمی شناختند و ان کسی را که باید انتخاب  می کردند دستوری بود که مردانشان از قبل به انها داده بودند. انهم مردانی که خدا میداند خود انها چقدر اگاهی داشتند یا نداشتند. نمی دانستم به آن حال باید خندید یا گریست.

به هر حال روز تمام شد و رای ها زیر نظر ناظرین احزاب و گرو ه ها از مردم گرفته شد. صندوقها را جمع کردیم و تحویل دادیم تا برای شمارش به صورت دست ناخورده ! به افغانستان فرستاده شود.

عجیب انکه حتی یک نفر از همه ی ان مردمی که برای رای گیری امده بودند سرشان را بلند کرده به دیوارها نگاهی هم نینداختند آن روز .مردم خسته تر و گرسنه تر و در هم شکسته تر از ان بودند که به سلایق سرشار از بی  دردری من برای محترم دانستن آزادی و یا آن دوستان دیگر مبنی بر رعایت حجاب و شئونات اسلامی اهمیتی بدهند.

 راستی ملتی که گرسنه است و ملتی که از هر لحظه از جان خود بیمناک است برایش این مزخرفات که ما مدعی اش بودیم  و هستیم چه اهمیتی میتوانست یا می تواند داشته باشد؟

 

حالا دوباره در آستانه ی اتنخابات شوم دیگری هستیم . با همه ی بازیها و چینش های از قبل تعیین شده دیگری که سرنوشت ما را و وطن ما را هرچه بیشتر به قهقرا خواهد کشانید و البته مردمی  که خسته تر و ویران تر از قبل هستند.

این روزها کرزی ظاهرا روزهای  اخر به قول خودش حکومتش را میگذراند و جالب اینکه گویی  داستان مشاجره ی کوچک من و ان دوستان در ان سالن رای دهی  بر سر حجاب به شکلی وسیع تر دوباره  تکرار شده است .فرقش این است که ان روز این داستان به اشخاصی مربوط میشد که هیچ سو د و زیانی نصیبشان نمی شد در دفاع از عقایدشان و امروز همه چیز به سود ها و زیان های کلان مربوط میشود.

رئیس جمهور طالب ما حالا بعد از همه ظلم ها و خیانت هایش مخصوصا و مشخصا در حق شیعیان افغانستان امده است و مهر تایید بر مسائل فقهی انها در باب زنان زده است.و عجب که تعدادی هم که گویا زخم ظلم طالب و کوچی و کرزی را بر گرده هایشان هیچ ندیده اند به حمایت از این عمل دست زده اند.

مگر نه این است که طالبی طالب دیگر را تایید کرده در این داستان ؟پس این حمایت ها و هیا هو ها چه میتواند باشد؟

به هرحال چیزی که روشن است این است که نیاز مردم ما نان است و امنیت . و چیزی که بازهم روشن است این است که کسانی که این قضیه را علم کرده اند از خرد و کلان کسانی هستند که از کنار همین بازی ها صاحب دنیا و دم و دستگاهش شده اند.

و آیا اینها همه برای حفظ دین و اخرت مردم است یا برای محکم کردن جای پای دولت های بیگانه در کشور ؟هرچند توفیق در  این هم بعید به نظر می اید.  تنها فایده اش گل الوده کردن بیشتر زهرابهایی  است که در کام مردم خسته ی ما میریزد . و گرنه که همه مهره ها و اتفاقات طوری که بایدچیده شوند چیده شده اند.

 

 و باز هم شبیه ان روز کسی نیست به صورت مردم نگاه کند و بداند که برای یک گرسنه این شعارهای اعتقاداتی به اندازه سرگین گاوی اهمیت ندارد.

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~مرگ~*~*

 

 

یک شعر قدیمی را میگذارم در این پست که تاریخش مربوط میشود به سقوط بامیان در ان سالهای پر فتنه . هرچند نام این روزها را چه میتوان گذاشت که بدتر از ان سالها نباشد نمیدانم ؟! و اینکه چرا این شعر را دلم خواست در این پست بگذارم . باز هم نمیدانم .شاید از شدت بی شعری .

به هرحال  تحمل کنید:

 

 

 

خواهرم رخت عزا کرد به تن . مادر، مرگ

سهم این دهکده ی سوخته ی پرپر،مرگ

خواهرم گفت که  باران شب پیش  امروز

پرورش  داده  به جای گل نیلوفر ،  مرگ

خواهرم گفت: نگهبان سر آسیمه ی کوه

این نگاهش همه غفلت،همه اش پیکرمرگ

در  هجوم  تبر آلوده ی آتش  شب قبل

باغ را خسته رها کرد به خاکستر  ، مرگ

خواهرم گفت :...

                  پدر خنده ی تلخی زد و بعد ،

ریخت از شاخه ی همسایه یمان برسر مرگ

 

حال من ماندم  و  سرمای عجیب دم صبح

که دوانده است  درون کفن خواهر  ، مرگ

بوی گیسوش هنوز از نفس دشت پر است

بوی پیراهنش اما  پر از

                                خنجر

                                       مرگ

                                                 . . .

 

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~تولد~*~*

 

 روز تولد من

 

 

با صدای زنگ ساعت موبایلم بیدار شدم: "شیرین زجوی و جر موره نموره    لب جلگه چکر موره نموره"

چشم هام را آهسته آهسته باز کردم تا دیرتر بفهمم هنوز هستم .هوا روشن بود. لحافی راکه از کابل

برای خودم سوغاتی اورده بودم کنار زدم. به مادرم گفته بودم برایم درست کند . گفته بودم خوابیدن زیر

لحاف مزه ی دیگری دارد ولی دریغ که هیچ تفاوتی ندارد تلخی خواب حتی وقتی زیر لحاف زرتار کابلی

باشی و مدام کابوس جنگ ببینی.

ایمانم را صبحانه دادم و به مدرسه اش رساندم. در راه برگشت حال خوبی داشتم . مخصوصا که کارگران

شهرداری را دیدم که امروز به شکل عجیبی جان میکندند تا پیاده رو ها و سرک ها را پاک کنند از برف .

گفتم نکند که خدا ناخواسته بهار امدنی است و ما بی خبر. یک مشت نان خورد شده در جیبم گذاشته

بودم که برای کبوتران سرگردان صبحگاهی بریزم . جلوی در خانه بدهی ام را با پرنده ها صاف کردم .

و امدم بالا. لباسهای بیرونم را کشیدم . یک فنجان قهوه درست کردم و ایستادم جلوی پنجره تا بیرون را

دقیق تر نگاه کنم بلکه نشانه هایی از امدن بهار پیدا کنم که نشد. چون در همین فاصله ی بالا امدن من

 برفباد شدیدی شروع به بارش کرده بود . از بالا کارگران را نگاه کردم . شبیه ماشین های کوکی کار می

کردند . راستی که این اب و هوا و این مردم هر کدامشان به نوعی سماجت خاص خودشان را دارند.

همه را به حال خودشان گذاشتم و امدم به اتاق بچه هایم . رفتم توی تخت سنا و کنارش دراز کشیدم.

بغلش کردم و موهایش را با همه وجودم بو کشیدم . هنوز بوی عجیب و دیوانه کننده ی دوران شیر

خواری اش را دارد. به خودش کش و قوسی داد و چشمهای شادابش را در چشمهایم باز کرد و مثل هر

روز چند دقیقه ای دستش را دور گردنم حلقه کرد و گذاشت با گرمای تنش جان بگیرم.

بعد بلند شد و روزش را طوری که انگار این اولین تجربه اش از زندگی است شروع کرد. هر روز همینطور

شروع میکند و من هر روز از این تازگی و سرزندگی حیران می مانم.

بعداز صبحانه کمی موسیقی شنیدم . داستان گونه ی ناتمامی داشتم که رویش کمی کار کردم و بعد

کاری که نباید میشد شد. یادم امد امروز نهم اسفند هست و روز تولدم.

دیگر دست و دلم به کار نرفت. یادم امد از جند سال پیش تصمیم گرفته بودم این تولدم جور دیگری باشد

. مثلا حس فوق العاده تری داشته باشم یا هر چیزی دیگری در این روز باشد که برایم متفاوتش کند با

همه روزهای تولد دیگرم. هرچی سبک و سنگین کردم به نتیجه خاصی نرسیدم جز اینکه  فقط

بیش تر از همیشه به این رسیدم که مادرم در به دنیا اوردن من دچار چه اشتباه مهلکی شده است .

امروز کاملا تنها بودم. همسرم چند روزی است که مسافرت است . ایمان مدرسه بود و برای سنا هم

اهمیت روز تولد من تقریبا به اندازه یک خمیازه صبحگاهی بود قبل از اینکه صورتش را بشورد وسر حال

بیاید.گفتم اینهم سی سالگی دخترکی که فکر میکرد میتواند هرقدر ستاره در اسمان هست برای

خودش پایین بیاورد . حس خوبی نبود. سرم را لای همان لحاف زرتار کابلی پیچیدم و راستش به غیر از

ساعت های ضروری تمام روز را یک نفس خوابیدم . بی انکه از هیچ کس بشنوم تولدت مبارک.

یا اینکه اصلا  هیچ میلی به شنیدن این جمله ی تکراری و دروغی و زشت در خود احساس کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~دیدار~*~*

 

 

 

دیدار

 

 

 

 

         نوشتم :

         در جنگ

         تنها انسانها حرا م نمیشوند

         گاهی گلوله ها نیز

         قربانی خطای شلیک ها میشوند

     

        نوشتم :

         نگران نباشید

         دلخوش تیرهایی که شاید

         برسینه ی من ننشینند

         یک روز دیگر نیز می مانم.

         تابوتم

         بیست و چهار ساعت پیش از خودم

         به دستتان خواهد رسید.

         فردا

         بر شانه هایتان خواهم بود

         تا پای بکوبید

         لااله الا لله بگویید

         و مرا

         با دستهای خود به خاک بسپارید

       

         نوشتم:

         قول مردگان هم بهای خود را دارد

         و در راه از ماشین پیاده شدم

 

 

         آه سردارم !

         برایشان ننوشتم این دشت

         وعده گاه سوخته ی من و توست.

         از خاک و دود تانکها و سربازها

          تنها

          باریکه راهی کافی است

                             تا بیابی ام.

         گفته بودی

         به دیدارت که بیایم

        جنگ را رها خواهی کرد.

 

         فرصتی برایم نمانده است

         آخرین گلوله ات را

         در سینه ی من که بنشانی

                   دیگر

          هیچ حسرتی

          با خودبه گور نخواهم برد .

 

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~سگ~*~*

 

 سگ

 

 

گیرم سگ هم باشی

شامه ات تیز

دندانهایت تیز

گیرم تمام ماچه سگهای زیبا

برایت دم تکان دهند

و تو

خیابانهارا

آشفته عطرشان باشی

گیرم

           ...

 

رد قلاده را بر گردنت چه خواهی کرد؟

 

 

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

 

 

 

داستان دخترکم

 

 

چهار روز میشود که زمستان حکومتش را بر مسکو آغاز کرده . با خودم میگویم باز خانه اش آباد که

لااقل امسال دیرتر آمد و نعمت دیدار آفتاب را دیرتر از ساکنان شهر گرفت.

 هر وقت ابرهای تیره اینطور آسمان را تسخیر میکنند دلم میگیرد . سالهای قبل از خودم

میپرسیدم ایا بعد از این زمستان زنده خواهم ماند؟ امسال  اما مطمئنم زنده خواهم ماند.با خودم

قول داده ام بتوانم از برف و تاریکی آنقدر ها بیزار نباشم که بتوانند مرا از پا دربیاورند.و میبینم که زیاد

سخت هم نیست . کافی است به زمستان هم حق حیات داد مثل هرچیز خشن و بی رحم دیگری

که به هر صورت بودنشان در این دنیا حکمتی داشته است لابد.

امروز یکشنبه بود .روز آخر هفته . مهمان داشتم . بعد از ظهر در آشپزخانه ظرف میشستم و با دخترکم

اختلاط میکردم. نشسته بود پشت میز آشپزخانه و نقاشی میکرد .نقش هایی که بدون توضیحات مفصل

خودش مشکل بتوان از چند و چون خط و خطوطی که بر کاغذ می آورد سردرآورد.منزل ما در طبقه

پانزدهم است و روبروی خانه پارک جنگلی بزرگی است با یک دریاچه کوچک که تابستانها مردم برای

قایق سواری به انجا میروند . اما منظره اش در زمستان بی اندازه غمناک و عریان است. از پنجره بیرون را

نگاه کردم .برف و باد شدیدی درخت ها را به هم میکوبید .  مردم سرهایشان را پایین انداخته بودند . 

و به شکلی ترحم بر انگیز به سمت ماشینها یا خانه هایشان میدوند.با خودم جوری که حتما سنا هم

توانست بشنود گفتم :از باد و ابر بدم می آید " سنا سرش را از دفترچه اش بالا کرد و به من نگاه بی

تفاوتی انداخت . بعد با لهجه غلیظ تهرانی اش که فقط وقتی میخواهد دلبری کند به آن چاشنی هزارگی

هم میزند گفت : مامان میخوای برات یه قصه قشنگ بگم؟

با صدای کشداری که خوشش می اید گفتم :بله.

گفت:" یه ابر بود با یه باد با یه درخت. باد گفت:دوست من ابره. درخت گفت من توی

خاک زندگی میکنم .دوست من خاکه که به من غذا میده. بعد باد اومد درخت رو

از توی خاک کند و با خودش به دور دورا برد.بعد درخت ناراحت شد و مرد. بعد باد اومد

توی خاک سرجای درخت رو پیدا کرد بعد درخت رو گذاشت سر جاش .  درخت

خوشحال شد و حالش جا اومد. بعد درخت به باد گفت خدا حافظ . بادهم به درخت

گفت خدا حافظ."

گفتم :تمام شد؟

گفت : آره دیگه مامان همه اش همین بود . خیلی قشنگ بود قصه ام؟

گفتم :آره که قشنگ بود .آره که قشنگ بود.

بغلش کردم بردمش کنار پنجره و گذاشتم که سیر بیرون را نگاه کند. بعد از بغلم آمد پایین و رفت دنبال

بازی اش و من با خودم فکر کردم در دنیای شاد کودکم چقدر همه چیز اسان است . دوستی ابر با باد

و دوستی درخت با خاک . مسافرت درخت با باد . مردنش و باز زنده شدنش در دل خاک . برای  او همه

چیز اسان است . وقتی درخت قصه اش می میرد غمگین نمی شود .دوباره زنده اش می کند و با

خدا حافظی اخر درخت و باد انگار بین تمام عناصر طبیعت آشتی ای ابدی جریان میابد.و باز با خودم گفتم

لااقل کاش شعورت به اندازه سنای چهار ساله ات می بود . کاش همان درخت بودی که زمستان  مرگ

و اندوه فقط برایت سفری باشد که نهایتا به زندگی ختم میشود. دلم از شنیدن داستانش سبک شد.

 میدانم که او حتی شاید دوباره به این  داستانش فکر هم نکند.  چه برسد به اینکه بتواند تاثیر این

 داستان بی نهایت حقیقی را بر ذهن مادرش  کنکاش کند.چرا که خاصیت آب تازه ای را دارد که از

سرچشمه ای تازه جان میگیرد و زمان برایش فقط بستری است برای زندگی و پیش رفتن.

به هرحال به قول دوست خوبم علی جعفری فقط توانستم بگویم:

                                    

                                     ممنونم از خدا که تو را آفریده است

 

قرار بود چند تا از شعرهای تازه ام را برای این پست بگذارم. اما دلم نیامد این اولین داستان سنایم  را

نگذارم که ارزشش خیلی خیلی بیشتر از همه پریشان گویی های من است.

 



| *| نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

 

 

 

آخرین برگ سفر نامه باران ...

 

 

 

 

۱

 

حال هستم . اینجا . زیر آسمان ابری مسکو . سه ماه تابستان را مسافرت بودم . در تمام زندگی ام

این تنها سفری بود که توانست مرا از درونم بکشد به بیرون و واقعا آواره کوه و بیابانم کند . افغانستان

بودم . به کویته پاکستان رفتم . عزیزی را از دست دادم در حالیکه سرش در دست های من بود و جان

می داد . برگشتم به افغانستان . مسیر راه را در خودم نبودم . روی زمین های تفتیده بودم. مرز پاکستان

ما آنطرف میرفتیم و قطاری طولانی از خرگادی هایی که بارشان آهنپاره بود  به اینطرف می آمد.قطار را

مردان سیاه چهره و غرق چرک و کثافت  پاکستانی هدایت میکردند . با خود گفتم دریغا خاکی

که حتی آهن پاره هایش با این حقارت به سرقت می رود . مرز را که عبور کردیم " چادری "پوشیدم .

 از سوراخهای مشبک آن حقیقتا دنیا طور دیگری دیده میشود . یا اینکه زیر چادری حقیقتا دنیا طور

دیگری در جریان است. میتوانستم کوچترین حرکات و اتفاقات اطرافم را طوری آزادانه نگاه کنم

انگار روبروی صفحه تلویزیون نشسته ام . انگار که تمام آدم های اطرافم مثل چیزی که در تلویزیون دیده

میشود مجازی هستند. انگار همه چیز هست ولی هیچ چیز نیست . یا اینکه گویا همه ادم ها و اتفاقات

و صداها هستند ولی تو نیستی . شاید این درست تر باشد.اولین بار بود که حس کردم زیر چادری بودن

یعنی نبودن . یعنی تبدیل شدن به موجودی که فقط خودش میداند هست . اما به چشم هیچ کس نمی

اید.میتوانستم بخندم یا گریه کنم .در حالیکه چشم گرسنه هیچ مسافری اشکم را و خنده ام را نبیند. و

حس کردم که میتوان در زیر این چادر در فضایی که از دید دیگران هیچ چیز نیستی چه چیز ها باشی و

هرگز به چشم نیایی.

به غزنین رفتم. به زادگاهم . منطقه ای به نام "شاکی". به قلعه ای که معلوم نیست از کدام یک از اجداد

پدری ام برای انها مانده است . و من در یک شب سرد زمستانی بی آنکه هیچ چیز بدانم در یکی از اتاق

هایش به این جهان مخوف و تباه پرتاب شدم. شاید لحظه تولدم احساسم همان حسی بوده باشد که

اولین بار در زیر چادری به من دست داد. بودن و نبودن. کسی چه میداند؟

سر قبر همه مردگانی رفتم که خویشاوندان نزدیک من بودند و هرگز ندیده بودمشان .و در تمام سالهای

آوارگی  تنها هر از گاهی نامی از انها شنیده بودم یا بعد از چند سالی مراسم ختم قرانی برایشان گرفته

شده بود و من فهمیده بودم که مثلا مادر کلان مادری ام به رحمت خدا رفته است.

دردناک بود برگشتن شاخه به سمت ریشه های نا شناخته خود . دوست داشتم صورتم را روی قبرشان

بچسپانم و هم خون بودن را از ورای خاک های تیره از اجساد پوسیده شان حس کنم . هم خون بودن .

چقدر درکش برایم دشوار است . سالهاست حس می کنم که این کلمه در هیچ جای روانم تعریفی ندارد.

 

 

۲

 

و آسمان شب های  غزنین . تنها چیزی که دیوانه وار دیوانه وار و دیوانه وار مرا حیران و مشتاق خود  

ساخت. هرگز در زندگی ام هیچ شبی را به اندازه شب های زادگاهم نزدیک و مهربان و سرشار از 

زندگی ندیده بودم . دشتی پر از ستاره که در کف دستهایم حسش میکردم.

زیاد نماندم در زادگهاهم و چقدر افسوس خوردم که از ان روستا با انهمه زیبایی وانهمه زندگی به معنای

واقعی کلمه اش کنده شدم و نشستم پشت نیمکت ها و ایستادم در صف اتوبوس ها و را ه رفتم بین

انسانهایی که هرگز دوست داشتن را و زندگی را حتی لمس هم نکرده اند . پیش از این سفر هم یک

حس نفرت قوی از شهر نشینی در وجودم بود . ولی در زادگاهم این را کاملا درک کردم .بعد از ظهر ها

دخترکان نیمچه جوان با لباس های رنگ به رنگ شان در حالیکه گوسفندهایشان را از تپه ها جمع

میکردند شبیه گلهای هزار رنگی بودند که بر این تپه ها رویده اند و با وزش باد اینسو و آنسو میروند.

با اولین ساعات شروع شب همه به اسودگی دنیای خواب میلغزیدند و با اولین نشانه های شروع

روز تازه همگی به سمت زندگی هجوم می بردند.

 

 

۳

 

به کابل رفتم . مسیر غزنین ـکابل خطر ناک ترین مسیرهاست در این یک دو سال اخیر. میگفتند طالبان

حتی اگر یک شماره تلفن را در وسایل کسی بیابند سرنوشتش به دست عزرائیل خواهد بود. در راه فقط

نگران کارت حافظه دوربین عکاسی ام بودم که قبل از حرکت لابلای چمدان هایم پنهانش کرده بودم.و

نگران دخترکم که از شب قبل دچار مسمویت شده بود و در راه هیچ کاری هم نمیشد برایش کرد.

تنها جایی که در این مسیر به نظرم سلامت و دست نخورده مانده رسید مزار سلطان محمود غزنوی

بود . و دیگر غیر از این هیچ سلامتی ندیدم. از میان منطقه طالبان گذشتیم . میخواستم ببینم این

موجوداتی که چند سال است همه دنیا را حیران خود کرده اند چه جانورانی میتوانند باشند. تلاش 

میکردم از سوراخهای مشبک چادری هیچ چیزی از دیدم نماند.مردان اغلب سیاه پوش مسلحی که

در مسیر ایستاده گرگ گرگ ماشین ها را نگاه میکردند.و غیر از انها کودکانی که اینطرف و انطرف به بازی

سرگرم بودند دخترها و پسرهایی که حس نکردم در چهره هایشان چیز ترسناکی باشد. نتوانستم بپذیرم

که اینهمه خشونت و اینهمه مرگ و تباهی به دست این مردان صورت میگیرد. آمار وحشتناک مرگهایی

که بر اثر حملات انتحاری این جانوران در هر نقطه از کشور اتفاق می افتند یک دفعه برایم دور از باور شد.

و هنوز هم نمی توانم از انها اینهمه که سعی میشود به ما تلقین شود بیزار باشم .تاریخ ما از این قتل و

غارت ها به خود بسیار دیده است و حالا اینهمه تبلیغات در وحشتناک جلوه دادن طالبان غیر از نیرنگی

پلیدچیز بیشتری نیست.زیرا که سالها است همه مردان این سرزمین برای  ویرانی نقطه به نقطه آن

رنجها کشیده اند و خدمات جانفرسا و بی پایانی برای به باد دادن همه هستی نداشته  این ملت انجام

داده اند.ولی انها به اندازه طالبان شانس نداشته اند که تا این اندازه مورد نفرت همه دنیا قرار بگیرندو تا

به این اندازه به صفت های شیطانی ستوده شوند. وگرنه فرق طالب با فلانی و فلانی و فلانی چیست

من چیزی نمیفهمم؟!

در راه جنگ شد. بیرون از منطقه طالبان . در منطقه تحت تسلط دولت!طالبان کامیون های دولتی را

کمین کرده بودند و از پشت تاکستانهای دوسوی جاده شلیک میکردند به سمت ماشین ها و سربازان

اردوی ملی که ماشین ها را اسکورت میکردند.فکر کردم تاکستان جای خوبی برای نبرد نیست . حس

کردم باغهای انگور که آتش بگیرند بعد چه خواهد شد. فکر کردم این همان درختانی است که از ان باده

هایی گرفته میشده که زمانی شاید بسیاری بزمهای هنرمندان و بزرگان تاریخ مارا گرم میکردند. چه

میدانم ؟  در های و هوی جنگ دلم برای تاکستانها میسوخت و ندانستم که این حسم غیر انسانی

است یا انسانی. اما چیزی که خوب دانستم این بود که نیم ساعتی بعد از تمام شدن زد وخورد در همان

مسیری که ماشین های دولتی در کمین طالبان گیر مانده بودند قطار تانک های امریکایی خرامان خرامان

از رو بروی ما می آمدند و چه ابهتی !!

همه ماشین های شخصی به خاکی زدند تا جاده برای قطار امریکایی ها باز شود.خدای من . پس اربابان

دنیا که می گویند آنها بودند!  راستی که سزاوار ارباب بودن دیدمشان. کامیون ها و اردو را پیش از خود 

فرستاده بودند . وقتی به قدر کافی افغانها همدیگر را کشتند و قربانیان و پیش مرگان خود را برایشان روی

زمین به جای گذاشتند نیم ساعت بعد انها با ناز و عشوه با تانکهایشان روی این جنازه ها قدم رنجه

فرمودند و چرا نه؟  انجا بود که کم کم حس کردم میفهمم چرا از طالبان بیشتر از بقیه جنگسالاران بدم

نمی آید.و چرا حس میکردم بچه هایشان همانقدر کودک هستند که بچه های خودم . همه ما در یک

مرداب گرفتاریم . و وقتی قرار است که همه غرق بشویم چه فرقی میکند کسی پایش را روی سر دیگری

بگذارد و حس کند دقایقی بیشتر میتواند زنده بماند. و ان دیگری هم که به اندازه این مشتاق زنده ماندن

است زیر پاهای او در لجن فرو برود؟ چه فرقی میکند قرار است همه در این مرداب غرق بشویم. قرار است

افغانستان ما  وطن ما  گذشته ما  و حال سوخته و اینده تاریک ما همه و همه طعمه این لجن زار شود .

دیگر چه فرقی میکند امروز طالب مرا بکشد یا فردا من طالب را ؟

 

 

 

۴

 

بعد از ظهر به کابل رسیدیم . خانه مادرم رفتیم. کوچه " داشا" در منطقه ای نزدیک "برچی". کوچه ای که

امسال روح الله نیک پا را به دنیا تحویل داد .طرفهای غروب خبر اوردند که دو جنازه اورده اند . دو جوان از

یک کوچه . هر دو از اردوی ملی . میگفتند: امروز در راه عزنی ـکابل در جنگ با طالبان کشته شده اند.

گفتم حتما همان قربانیان امروزی باید باشند. نیروهای خارجی طوری که من حس کردم در هیچ جنگی

شرکت ندارند . و اگر زدو خوردی میشود اردوی ملی جوانهای ناکام خودمان را که برای لقمه ای نان عضو

اردو شده اند به کام مرداب جنگ میفرستد. در واقع تمام خاک افغانستان به دست انها به شکل یک

میدان شطرنج در امده با خانه های یکی در میان طالبان و دولت. بازی زیبایی است در نوع خودش .

فرو رفتن در این مرداب هم همان قانون یکی در میان شطرنج را دنبال میکند.ترتیب نابودی خانه ها طبیعتا

  باید به دست بازیگران و طراحان این بازی باشد که هست پس دیگر چه جای نگرانی میماند؟

 

 

 ۵

 

یکی در میان

 به مرداب فرو میرویم

و ترسی از پایان بازی نمی ماند.

من برشانه های تو

یا تو برشانه های من

نوبت با هرکداممان باشد

فرقی نمیکند.

عاقبت

هر دو

در اغوش هم به خواب خواهیم رفت.

 

 

 

۶

 

راستی  اگر  دفن کردن را  از کلاغ  نمی آموختیم چه خاکی بر سر مرده هایمان میکردیم؟

 

 

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

 

 

 

دو ماه است مسافرم . تا یک ماه دیگر برمیگردم به مسکو  و بعد از ان خواهم  نوشت .

 سپاس از مهربانی ها.

 



| *| نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~هرکسی کو دور ماند از اصل خویش...~*~*

 

اگر بخواهیم از فرهنگ هزارگی سخن بگوییم و از موسیقی اش نه. در واقع شبیه این میشود

که از بهار بگوییم و از سبزی نه. یعنی که از کلیتی اصلی ترین ویژگی آنرا از قلم انداخته باشیم.

باری همه اصالت ها و حقیقت های زنده این فرهنگ که گذشت قرنها بسیاری اش را در

روزمرگیهای صعب زندگانی این قوم به نیستی کشانیده در موسیقی اش هنوز شبیه خون

گرمی تپنده و سرزنده همچنان به زیستن خود ادامه می دهد.با سماجت و سرسختی و

غروری که فقط در عرصه هنر امکانش می باشد.

زندگی ٬حرکت٬ عشق٬ طبیعت٬حماسه٬تغزل و آزادی مفاهیمی هستند که دراین موسیقی

حقیقتا بکر و جاندار قد علم میکنند و دنیایی را به نمایش میگذارند که انسان درآن

باتمام ضعفها وتوانایی هایش فارغ از همه زنجیرها و بندها میتواند خودش باشد .موجودی که از

 خاک آفریده شده است و تنها خاک جایگاه روئیدن ٬زیستن و به بارنشستن اش است.

من این موسیقی را خیلی زود نشناختم. ازجمله بلایای اوارگی دوپارگی فرهنگی است که

  برای نسلهای بعدی پیش می اید. اولین آشنایی من با موسیقی و فولکولور هزارگی

در سنین نوجوانی ام پیش آمد.ویکی از بهترین خاطراتم شد.یادم می اید به حرم جمکران

رفته بودیم با تعدادی از هم مدرسه ای هایم. پیر زنی خودش رادرچادر سیاهش پیچیده بود

و به شکلی غریب و عمیق ناله میکرد و با ریتم خاصی چیزهایی زمزمه میکرد که نمیتوانستم

درک کنم  . اما صدایش در بخشی از روحم نفوذ کرده بود و مرا با خودش همراه میکرد.آنروزها 

طبق شور و حالی که اقتضای سن و روح نا آرامم بود در کیفم  یک دوربین یا یک ظبط صوت

 کوچک همیشه بود و بود. اغلب سعی میکردم از چیزهایی که مرا به خود جذب میکردند

یک جوری مستند سازی کنم .هم کلاسی هایم را رها کردم. رفتم با فاصله کمی کنار پیرزن

نشستم .ظبط صوتم را از کیفم در اوردم و زیر چادرم کنار پیرزن گذاشتم و بدون اینکه بداند

صدایش را ظبط کردم. پیر زن مینالید و حزن صدایش باعث میشد از این رفتارم خجالت بکشم

اما بالاخره صدا را گرفتم .

 بعد ها فهمیدم این ناله ها چیزی است که "مخته "نامیده میشود.و در چه زمانها و موقعیت

هایی اجرا می شوند. بعد با "غزل"٬ "دیدو "و "دمبوره" آشنا شدم. از میان اینهمه٬ شنیدن

دمبوره  و دوبیتی های هزارگی برای همیشه به عمیق ترین خاستگاه های لذت پذیری هنری

 روحم تبدیل شد.لطیف ترین و صریح ترین تغزلها را دراین ابیات یافتم . در واقع این موسیقی

 است و تنهااین موسیقی است که برای نسل های بیگانه و جوان تر ما مسیری است برای

بازیافتن غروری که زمانی در رگهای مردان وزنانی جریان داشته که زندگی را ادعا نمی کردند

 دریوزه نمیکردند. سرکوب نمیکردند . زنان و مردانی که زندگی را با همه ابعادش برهنه و

 حقیقی زندگی میکردند. نفس میکشیدند . برزمین ها کار میکردند.میخوردند . می آشامیدند.

عاشق میشدند . در هم می امیختند و از انها فرزندانی سالم و سرزنده بوجود می امد .

و طبیعت به انها هم مثل تمام سنگها و گلها و گیاهان اجازه حیات میداد.و جان ها و روان های

فرهیخته انها سزاوار زیستن بر این خاک بود.

 گاهی برای بچه هایم دمبوره میگذارم که بشنوند و بدون اینکه دخالت کنم و اینکه حتی

تشویقشان کنم برای شنیدن٬ میبینم که چقدر با اشتیاق کودکانه شان جذب این نواهای

 آشنای تاریخی خود میشوند.و برایم حس شیرینی است دیدن این اشتیاق.مخصوصا پسرم

سوالاتی میپرسد و من با همه توانم سعی میکنم پاسخگوی خوبیبرایش باشم.

نمیخواهم یک نژادپرست کور شود یا کسی که هیچ از خود و تاریخ خود نمیداند.بایدخون خود

رابشناسد و برایش حرمت قائل باشد.و بفهمد که زیستن ٬تنهاحق کسانی است که به زندگی

 و زنده گان احترام میگذارند.

متاسفانه تسلط فرهنگ دین محور اسلام و  آشفتگی هایی که حاصل جنگهای نژادی دیردوام

تاریخ سده های اخیر در افغانستان میباشد روح عصیان گر و شاداب تمام اقوام ساکن این خاک

را به قهقرا کشانیده و نتیجه اش برای همه ما بجز روان پریشی و یاس بیشتر و

ساختن نسلهایی گمراه تر و تباه تر چیز دیگری نخواهد بود.

 

                   دریغا اگر مالیخولیای دین و رنگ پرستی نمی بود جهان کوچک ما 

                  چه  مکان مقدسی می شد و  انسان٬  چه خداوندگار باشکوهی. 

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~عذر بدتر از گناه~*~*

 

 

 

 

 

 یک استکان چای تلخ با طعم میخک .سکوت خلسه آور بعد ازظهری بهاری و باد مستی

 

که پرده های اتاق رابه هر سازی میخواهد میرقصاند.

 

نشسته ام که فکری برای کارهای عقب افتاده ام بکنم .کتاب هایی که باید بخوانم مطالبی

 

که باید بنویسم. اورژانسی تر از همه چند مجموعه شعر از دوستان خوب مشهدی ام که

 

قول داده ام همه بی سوادی ام راخالصانه در نوشته ای برآن مجموعه ها به رخشان

 

 بکشم. ویک خروار کتاب که در این سفر از ایران با خودم اورده ام و رحمت به روح

 

سهراب که گفته بود: " قاطری دیدم بارش انشاء"

 

حالا نشسته ام که برنامه ریزی کنم اما بوی دیوانه کننده بهارو طعم تلخ چای میخک و

 

 برگهای تازه جوانه زده ای که ازآنطرف پنجره برایم میخندند بدجور طبیعت کوهستانی

 

ام رابرمی آشوبد. دلم سخت میخواهد که آواز بخوانم .اما لعنت به دل سیاه شیطان.

 

مخصوصا که این وبلاگ هم شده برایم قوز بالای قوز. هیچ وقت یادم نمی آید از کاری

 

که به آن موظف شده باشم شانه خالی نکرده باشم حتی اگر این وظیفه راخودم به خودم

 

داده باشم. متاسفانه دو اخلاق خیلی خیلی بد دارم که هیچ در خوریک انسان موفق


شهرنشین
نیست:

 

سهل انگاری و مسئولیت ناپذیری به شکل و حشتناکش.

 

این اخلاق ها آفت یک زندگی مدرن هستند و من این وسط چه میکنم و از کجا

 

سردرآورده ام وقرار است چطور بشود نمیدانم.اما سعی میکنم لااقل ازپس تعدادی

 

ازقراردادهایم بربیایم . از همه دوستان نازنینی که در این مدت هربار این صفحه را

 

باز کردند و هیچ چیز تازه ای ندیدند پوزش میطلبم. تلاش میکنم بعد از این مرتب باشم و

 

 بیشتر ازگذشته از این دریچه کوچک برای گفت و شنود بهره بگیرم.

 

و

 

و 

 

و 

 

کماکان شعر تازه ای برای گذاشتن ندارم.



| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387توسط شکریه عرفانی |
*~*~توجیه ~*~*

 

 

 

سلام 

ایران هستم . دوماهی را اینجا خواهم بود . آنقدر ها به اینترنت دسترسی ندارم و نمیدانم سفرم

باعث شعری خواهد شد یا نه . اما اگر شد اولین خواننده ام شما ها خواهیدبود.

از همه دوستانی که نمیتوانم تا مدتی به وبلاگشان سربزنم و جواب نظرات بزرگوارانه شان را

بدهم امید دارم که برمن ببخشایند.

تا سلامی دیگر خوبی پیش رو .

 

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386توسط شکریه عرفانی |
*~*~آمو~*~*

 

 

 

 

گفتم :

 

آمو رودخانه مرده ای است

 

بی عروسهای خوشبخت دریایی

 

واین گریز

 

به آبهای آزاد راهی نخواهد داشت

 

با این وجود به آب زدیم

 

لعنت برتو

 

بر دریاگرفتگی ات

 

استفراغ میکنی

 

از روده هایت

 

افسانه های جن و پری دریایی

             

               برکاغذهایم پخش میشود

 

کلماتم

 

در زرداب آرزوهای دورت گم .

 

 

 

میگویند:

 

جنگ تمام شده

 

هنوز

 

راکت ها به سمت ما می آیند

 

و آب از آب تکان نمی خورد

 

میگویند:

 

سالهاپیش دیوانگانی به آب زدند

 

و آمو

 

هرصبح

 

باعادت زنی آبستن

 

بردیواره های ساحلی اش

 

خون و زردابه استفراغ میکند.

 

 

 

 

 

 

پاورقی: آمو نام رودخانه ای است نسبتا وسیع در افغانستان که به آن آمو دریا میگویند.

 



| *| نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386توسط شکریه عرفانی |
*~*~سقوط~*~*

 

 

سنگ بر سنگ

خار برخار

در اندوه عمیق دره سقوط کرده ام

لاشخورها

آسمان بالای سرم را  تسخیر کرده اند

و مرگ

چون کودکی بازیگوش

بر قطرات خون تازه ام پای می کوبد

من اما

ذرات تنم را

تنها میان مورچگان آواره قسمت میکنم

تا از مرزها بگذرانند مرا

بی آنکه

جواز عبورم همراهشان باشد

هوای گم شدن در مسیر های نامعلوم را دارم

 

باد خواهد آمد

باران خواهد آمد

سیل جاری خواهد شد

و ذرات سرگردان تنم

با مورچگان بسیاری 

در دورترین خاکها و آبها مدفون خواهند شد.

 

تسلیم مقصد های ناپیدایم

حتی اگر

بخشی ازجانم

در دشتی از سنبله های تابستانی

به یکباره

به تاراج انبوه ملخ های گرسنه برود

 لاشخورها

 سزاوار بلعیدن من نیستند.



| *| نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386توسط شکریه عرفانی |
*~*~سفر~*~*

 

 

 

 

 

ته مزه ی نسوارش را به زمین تف کرد:

 - فرزند جرعه ای آب میخواهم

                       تکه ای نان  

 برسنگپاره نشست

 در چشم هایم خیره

 آب را سرکشید:

 - بنشین

 نگاهت حرارت گرمترین تابستان زندگی ام را دارد

 و لبخندت

 خنکای نسیم بهاررا

 

 

 

سالهاست در سفرم

 آبادیهایی بسیار دیده ام

 ویرانی هایی بسیار.

 

 سفر

 از عشق شروع شد

 شاهزاده

 سوار بر اسب سفید

 در دامن کوههای بابا

 به سوی من می تاخت

 غروب بود

 درختان زردالو

 گرماگرم میوه های نورسیده .

 مرد چوپان نی می نواخت

 و دخترکان قریه

 چوری های رنگ رنگ در دست

 نرم نرم کف می زدند

 و "آستا برو " می خواندند .

 کوزه ام را

 کنار همین رودخانه رها کردم

                              و رفتم

 

شب

 جنگل درهیاهوی جغدها می لرزید

 و ستاره ها

 به تماشا نشسته بودند

 اندام مواجی را

 که دردست های مرد پیچ و تاب میخورد

 از شکار آهویی بازگشته بود شاید

 تنش بوی خون و باروت میداد

 به دندان میکشید مرا

 نفس های بی تابش

 شب پره های سرگردان را می تاراند

 و خاک سرد جنگل

 در تب معاشقه مان می سوخت ...

 

 صبح

 شاهزاده رفته بود.

 

 نگاهش در سمتی از افق گم شد

 آه کشید :

 - عشق گلهای پیراهنم را به باد داد

 و سفر

 برای ابد

 تقدیر دختر آوازخوان روستا شد

 بنشین

 لبخندت خنکای نسیم بهار را دارد

آوازت

 شادی صدای گنجشکی را

 که هرگزعقابی صیدش نکرده

 

 

 

ویرانی هایی بسیار دیده ام

 جنگهایی بسیار

 بارها تاراج کردند مرا

 بارها

 آبستن نطفه مردانی شدم

 که سالی بعد

 کودکان خود را

 در آغوشم شکار می کردند

 سالهاست بر دامن کوههای بابا

 جویبارهای سرخ در هم گره میخورند

 و ریشه های درختان خشکیده

 قطره

 قطره

 فرزندان مرا می نوشند 

 خشکابی زمین را به تنگ آورده

 

 

ایستاد:

 - چشمهایت حرارت گرمترین تابستان زندگی ام را دارد

 و قدم های بی باکت

 اشتیاق سفر

 کوزه ام را کنار همین رودخانه رها کردم

 و رفتم ...

 

 

 و رفت .

 غروب بود

 مرد چوپان نی می نواخت

 صدای شیهه اسبی از دور به گوش می آمد

 و دخترکان قریه

 " آستا برو " میخواندند.

 

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386توسط شکریه عرفانی |
*~*~بهار~*~*

 

 

تنت را

آفتاب تبخیر میکند

بهار است

اقیانوس آرامم

ابرهای آبستن

تو را به سرزمین من می آورند

                          می بارند

و رودخانه های شیرینت

برلبانم موج می زنند

 می نوشمت

مرغان دریایی

آوازهای عاشقانه می خوانند

در رگهایم جاری می شوی

در سلولهایم

پنهانت می کنم

ریشه ها جان می گیرند

و تنم

باغ گل سرخی می شود

که عطرش

زمستان دیرسال گذشته را

                  از یاد می برد

دلتنگ نیستم

در سلولهایم

در خطوط سر سبز اندامم

در شکوفه های سپید گیلاس پنهانی .



| *| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386توسط شکریه عرفانی |
*~*~سالی که گذشت ~*~*

 

 

چشم زخم ستاره ای نبود

که خاک

ریشه های درختان را

در خود جای نمی داد

که آفتاب

زهدان ابرها را می خشکانید

برگها می سوختند

شاخه ها می سوختند

و باد

بوی خاکستر پرندگان مرده را

درتمام کو هها و دره ها می چرخاند

نسل آهو تباه

نسل پلنگ

           تباه

 

و انسان

در پناه دیوارهای سیمانی

روزنامه ها را ورق می زند

اخبار:

تمام سال گذشته را

از آسمان سنگ می بارید

اخبار:

کودکان سفید

کودکان سیاه

کودکان زرد

کودکان زمین موشک بازی می کنند

                    آتش بازی می کنند

                                هم جنس

                          بازی می کنند

 

چشم زخم ستاره ای نبود

دانشمندان

علت انقراض خاک را بررسی خواهند کرد



| *| نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

دعا

 

 

یا مقلب القلوب و الاب...

 

 

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما

بانفسهم .

 

                                                     

                                                     ... حول حالنا الی احسن الحال.

 

                                                                                         آمین .



| *| نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

 

برای مادرم "لیلا"

 

خشت های خامت را میچینی

خانه ات را

کنار رودخانه می سازی

و از ابرها

سقفی برای کلبه ات پایین می آوری

برفرش خانه

که علفزار است می نشینی

و از آسمان بر دامنت خرمای تازه می بارد

درد می کشی

فریاد می زنی

و مرا به این دنیا سرازیر می کنی

 

لیلای نه ساله من !

سکوت کن

سه روز و سه شب حرفی نزن

بعد مرا در شال سبز رنگت بپیچان و

                        به رودخانه بینداز

از دامن بکرت گریزانم

به آب ها پناه می برم

به اعماق آبها

که اشکهای تو ست در سوگ من

 

در هم پیچیده ایم اما

خشت های خامت را ویران کن

وبه هم بازیهایت بپیوند

هوای غرق شدن دارم

هوای غرق شدن

شبیه جنینی هزار ساله که در زهدان مادر می میرد

 

به رودخانه ام بینداز و 

به هم بازیهایت بپیوند

لیلای نه ساله من !

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~کز نیستان تا مرا ببریده اند ...~*~*

 

 

دیر آمدم . بخشش باشد  . این روزها اواخر اسفند است . در ایران و افغانستان حتما بوی بهار دارد آهسته آهسته فضا را لبریز میکند . اما اینجا هنوز زمستان است و حدود یک ماه و نیم دیگر به شروع شدن واقعی بهار و لمس شعاع های عشوه آلود آفتاب این سرزمین مانده.

مدتی را که گذشت بیشتر مشغول خو گرفتن با محیط جدیدم بودم . و مشق کردن دوباره زبان روسی .روزی یک دفعه با بچه هایم میرویم در برف قدم میزنیم . صورت های برافروخته  و شاداب و خنده های سرمستشان درسرمای سخت این خاک دلم را تازه میکند . ایمان متولد همین شهر است سال دو هزار و یک . درست همان سالی که طالبان سقوط کردو جنگ تمام شد . تفاوت سن من و ایمان بیست و سه سال است . سال تولد مادرش سال شروع انقلاب افغانستان و سال تولد او سال تمام شدن یک برگه بیست و سه ساله از تاریخ سیاه این خاک تیره روز است . اما  او هیچ چیز نمیداند و ندانستنش چقدر خنده هایش را و دنیای لطیف کودکانه اش را شیرین و اطمینان بخش میکند . انگار هیچ وقت در جهان هیچ جنگی نبوده و نخواهد بود .

 تلویزیون روسیه اما تقریبا هر روز از افغانستان تصاویر وخبرهایی دارد . نقشه افغانستان را که نشان میدهد در هر قسمتش بیرق کشور متجاوزی خود نمایی میکند . و من میمانم که عاقبت این عروس هزار داماد چه خواهد شد . حس دردناکی است . خاکی که روزگاری نگین درخشانی در میان تمام سرزمین ها بود حالا کالای کهنه ای شده که هر لحظه لگدمال کسی است . و می مانم که یک روزی چطور به بچه هایم سرزمین مادری شان را بشناسانم که غرورشان مکدر نشود و بتوانند  دوستش بدارند و به جرم نداشته ها و سیاه روزیهایش از بردن نام وطنشان شرمنده نباشند

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

سلام و درود به همه دوستانم

مدت نسبتا زیادی میشود که به وبلاگم نرسیده ام . الان روسیه هستم و سعی خواهم کرد بعد از این بیشتر و بیشتر بنویسم . و خوشحال خواهم شد که بخوانید و بنویسید .تا سلامی دوباره بدرود .



| *| نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~و دوستت می‌دارم...~*~*

                                                          یادگار سفر به سرزمینم

 

 

به شوق آغوشت

از طوفان‌

از بیابانهای بی‌قطره‌ای آب گذشتم

و خود را به دستهای تو سپردم

تا پناهگاهم باشند

اما تو

تکه تکه می‌خواهی تنم را

خاکستر می‌خواهی استخوانهایم را

و فوران خونم را

تا بنوشی

تا سرمست شوی از خوردن فرزندی دیگر

تنت دیگر

سرزمین درختهای بهاری نیست

آبستن هزاران هزار مین است

که هرباز زایشت

مرگی دیگر است

 

و من

کودکی که به دامان تو بازگشته‌ام

و دوستت می‌دارم

هرگونه که باشی

گرسنه،

تشنه

تنم را منفجر کن

خاکسترم را به پای ریشه‌های خشک درختانت بریزان

و بگذار خونم

مزارع خشخاشت را

آبیاری کند

 

 



| *| نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~به خانه من پا مگذار~*~*

 

 

جا مانده‌ای از هم‌سفرانت

بر انبوه برگ‌های زرد کز کرده‌ای

و نگاهم می‌کنی

باد بر پرهای نازکت چنگال میکشد

بی‌‌‌تاب می‌شوی

و نگاهم می‌کنی

 

من اما پنجره‌ام را باز نخواهم کرد

فصل کوچ است پرنده کوچک

پر در بالهای هم‌سفرانت بگذار

به سرزمین های گرم سفر کن

اینسوی پنجره

برفی سنگین می‌بارد

وانگشت‌های قندیل بسته‌ام

به سمت تو یخ زده‌اند

 

به خانه من پا مگذار

امروز آخرین فرصت کوچیدن تو است

پرنده کوچک !

پرواز کن

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~و جهان را دوست بدار~*~*

 

 

دست بکش بر اندامم

که فراز و فرود جهان است

تو را به جان خویش فرا می‌خوانم

و لبریزت می‌کنم از عشق

به آغوشم بگیر

با جهان یکی شو

شادی از اینجا آغاز می‌شود

خلقت از اینجا

مرگ از اینجا

به آغوشم بگیر

و جهان را دوست بدار

جهان را با تمام مزارع تریاک و گندمزارهایش

با خوشه خوشه کلاهک‌های اتمش

                        تاکستانهایش

و مرا دوست بدار

            با غم‌هایم            

            شادیهایم

جهانی هستم که تو را به خویش فرا می‌خوانم

و می‌خواهمت

که لمس کنی عریانی‌ام را

تا آشکار شود

بر تو

حقیقت آیات خداوندگار

هیچ پیامبری جفت خویش را به آسمانها نبرد

من آسمانم

خاکم

دریایم

و تو در آغوش من جاودانه خواهی گشت

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

برای دخترکم «سنا»

 

گهواره‌ات را برمی‌دارم

به حیاط می‌برم

در باغچه

زیر آسمان می‌کارم

در مسیر ماهتاب تابت می‌دهم

                        غرب

شرق

                        غرب

شرق

کودکان تمام عالم با لای‌لای من به خواب می‌روند.


 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385توسط شکریه عرفانی |
*~*~موجهای مست~*~*

 

 

در موج‌‌های مست سرگردانم

گوشت‌های تنم را

صخره‌هایی مهیب کنده‌اند

در چنگ چنگ گیسوانم

ماهیان کوچک دریایی

معاشقه می‌کنند

و کوسه ماهی‌ها

دیوانه‌وار جستجو می‌کنند

رگهایی را

که در تمام آبها منتشر شده‌اند

با آخرین موج سرخ‌رنگ

به سویت می‌شتابم

که بر دورترین صخره ایستاده‌ای

 

به آغوشت می‌گیرد موج

می‌ترسی

اما

تنت درقطرات تنم حل می‌شود

می‌نوشمت

و به آبها بازمی‌گردم

«غرق شدن جزئی از دریاست»*

 

ساحل بر دیواره‌های خود ایستاده است

و من هنوز

در موجهای مست سرگردانم

 

 

 

* اقتباس از نزار قبانی

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385توسط شکریه عرفانی |