تبليغاتX
Web Theme : Www.z-mousavi.Blogfa.com Theme System : BlogFa --> چیزی شبیه خودم...
چیزی شبیه خودم...
*~*~~*~*

 

 

 

داستان دخترکم

 

 

چهار روز میشود که زمستان حکومتش را بر مسکو آغاز کرده . با خودم میگویم باز خانه اش آباد که

لااقل امسال دیرتر آمد و نعمت دیدار آفتاب را دیرتر از ساکنان شهر گرفت.

 هر وقت ابرهای تیره اینطور آسمان را تسخیر میکنند دلم میگیرد . سالهای قبل از خودم

میپرسیدم ایا بعد از این زمستان زنده خواهم ماند؟ امسال  اما مطمئنم زنده خواهم ماند.با خودم

قول داده ام بتوانم از برف و تاریکی آنقدر ها بیزار نباشم که بتوانند مرا از پا دربیاورند.و میبینم که زیاد

سخت هم نیست . کافی است به زمستان هم حق حیات داد مثل هرچیز خشن و بی رحم دیگری

که به هر صورت بودنشان در این دنیا حکمتی داشته است لابد.

امروز یکشنبه بود .روز آخر هفته . مهمان داشتم . بعد از ظهر در آشپزخانه ظرف میشستم و با دخترکم

اختلاط میکردم. نشسته بود پشت میز آشپزخانه و نقاشی میکرد .نقش هایی که بدون توضیحات مفصل

خودش مشکل بتوان از چند و چون خط و خطوطی که بر کاغذ می آورد سردرآورد.منزل ما در طبقه

پانزدهم است و روبروی خانه پارک جنگلی بزرگی است با یک دریاچه کوچک که تابستانها مردم برای

قایق سواری به انجا میروند . اما منظره اش در زمستان بی اندازه غمناک و عریان است. از پنجره بیرون را

نگاه کردم .برف و باد شدیدی درخت ها را به هم میکوبید .  مردم سرهایشان را پایین انداخته بودند . 

و به شکلی ترحم بر انگیز به سمت ماشینها یا خانه هایشان میدوند.با خودم جوری که حتما سنا هم

توانست بشنود گفتم :از باد و ابر بدم می آید " سنا سرش را از دفترچه اش بالا کرد و به من نگاه بی

تفاوتی انداخت . بعد با لهجه غلیظ تهرانی اش که فقط وقتی میخواهد دلبری کند به آن چاشنی هزارگی

هم میزند گفت : مامان میخوای برات یه قصه قشنگ بگم؟

با صدای کشداری که خوشش می اید گفتم :بله.

گفت:" یه ابر بود با یه باد با یه درخت. باد گفت:دوست من ابره. درخت گفت من توی

خاک زندگی میکنم .دوست من خاکه که به من غذا میده. بعد باد اومد درخت رو

از توی خاک کند و با خودش به دور دورا برد.بعد درخت ناراحت شد و مرد. بعد باد اومد

توی خاک سرجای درخت رو پیدا کرد بعد درخت رو گذاشت سر جاش .  درخت

خوشحال شد و حالش جا اومد. بعد درخت به باد گفت خدا حافظ . بادهم به درخت

گفت خدا حافظ."

گفتم :تمام شد؟

گفت : آره دیگه مامان همه اش همین بود . خیلی قشنگ بود قصه ام؟

گفتم :آره که قشنگ بود .آره که قشنگ بود.

بغلش کردم بردمش کنار پنجره و گذاشتم که سیر بیرون را نگاه کند. بعد از بغلم آمد پایین و رفت دنبال

بازی اش و من با خودم فکر کردم در دنیای شاد کودکم چقدر همه چیز اسان است . دوستی ابر با باد

و دوستی درخت با خاک . مسافرت درخت با باد . مردنش و باز زنده شدنش در دل خاک . برای  او همه

چیز اسان است . وقتی درخت قصه اش می میرد غمگین نمی شود .دوباره زنده اش می کند و با

خدا حافظی اخر درخت و باد انگار بین تمام عناصر طبیعت آشتی ای ابدی جریان میابد.و باز با خودم گفتم

لااقل کاش شعورت به اندازه سنای چهار ساله ات می بود . کاش همان درخت بودی که زمستان  مرگ

و اندوه فقط برایت سفری باشد که نهایتا به زندگی ختم میشود. دلم از شنیدن داستانش سبک شد.

 میدانم که او حتی شاید دوباره به این  داستانش فکر هم نکند.  چه برسد به اینکه بتواند تاثیر این

 داستان بی نهایت حقیقی را بر ذهن مادرش  کنکاش کند.چرا که خاصیت آب تازه ای را دارد که از

سرچشمه ای تازه جان میگیرد و زمان برایش فقط بستری است برای زندگی و پیش رفتن.

به هرحال به قول دوست خوبم علی جعفری فقط توانستم بگویم:

                                    

                                     ممنونم از خدا که تو را آفریده است

 

قرار بود چند تا از شعرهای تازه ام را برای این پست بگذارم. اما دلم نیامد این اولین داستان سنایم  را

نگذارم که ارزشش خیلی خیلی بیشتر از همه پریشان گویی های من است.

 



| *| نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387توسط شکریه عرفانی |