تبليغاتX
Web Theme : Www.z-mousavi.Blogfa.com Theme System : BlogFa --> چیزی شبیه خودم...
چیزی شبیه خودم...
*~*~~*~*

 

راستی سگ زرد یا شغال؟

 

 

 

در بوق و کرنا کردند که شرکت در انتخابات حرام است. راه به راه کابل را راکت باران

کردند. و حالا سر راه مردم غریب را میگیرند که کلکت را نشان بده .اگر رنگ داشت

تنبیه خواهی شد. ( این از حکم طالبان)

و اما با همه ی این حرفها مردم  به پای صندوق های رای رفتند و به قول

منورالفکرهایمان مشق دموکراسی کردند که مثلا بله دیگر ماهم بالاخره پدر و مادر دار

شدیم و کسی هست که برای خواسته هایمان تره خرد کند.اما راستی این هیاهوی

رنگارنگ تمرین دموکراسی بود برای ملت ؟ و اگر بود نتیجه اش چه خواهد بود؟ چه

اتفاقی قرار است بیفتد که تا به حال نیفتاده و کدام شاهزاده ای بر کرسی ریاست

تکیه خواهد زد که وضع و روز مردم را  بتواند به آن درجه از تباهی بکشاند که صاحب

کرسی قبلی نتوانسته باشد تا امروز؟چه اتفاق تازه ای در راه است حقیقتا؟

آنهم در حالیکه همه ی داستان از قبل طراحی شده و رای ها از صندوق های

انتخاباتی نهایتا از آن کسی خواهد بود که پشتش به از ما بهتران یعنی از ملت بهتران

با حرارت تمام گرم است .

در وطن ما همه چیز همانطور پیش می رود که اربابان دنیا تصمیمش را گرفته باشند

و  تنها چیزی که رنجش در دل می ماند به بازی گرفته شدن آرزو های کوچک و

همیشه محال مردم بی نوایمان است برای هزارمین بار.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~مجازات~*~*

 

 

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا !

 

 

 

اینطرف: رکسانا صابری

اتهام : جاسوسی برای دولت امریکا

رای دادگاه : هشت سال زندان

 

 آنطرف : پرویز کامبخش

اتهام : گرفتن و انتشار محدود مقاله ای از اینترنت  بانام " آیات زن ستیز در قران "بین تعدادی دانشجو

رای دادگاه :تخفیف مجازات اعدام به بیست سال حبس

 

نتیجه اینکه :

 یعنی هیچ کس نبود به این پرویز کامبخش بگوید: برای اندیشیدن هم باید عزیز دردانه ای چیزی بود ؟ و به او  بگوید آخر تو چه چیزی داشتی که به پشتوانه ی آن خواستی فکر کنی و سخن بگویی؟ مادرت ژاپنی بود که نبود ! پدرت آمریکایی آنهم از نوع ایرانی اش بود که نبود ! کسی که میخواهد کاری بکند باید مثل این رکسانا ی عزیز دردانه پشتش به جاهای خیلی خیلی محکم گرم باشد. زندانی شدن هم اینطوری اش میچسپد به خدا . تو در زندان باشی . رسانه های تمام دنیا روی تو و سلامتی تو زوم کرده باشد مبادا خدای ناکرده از بینی نازنین خون بیاید .تازه از این هم لذت بخش تر اینکه  سه دولت بزرگ هر ساعت برای تعیین سرنوشت تو به  همدیگر دندان نشان بدهند. رئیس جمهور امریکا شخصا برای صحت تو اظهار نگرانی کند . رئیس جمهور ایران دستور رسیدگی مجدد پرونده ات را بدهد در ضمن تاکید بر تامین شرایط مناسب برای آسودگی تو در زندان . و  دولت ژاپن برای دل مادرت لابد ! پیشنهاد میانجیگری بین دو دولت را بدهد برای ختم به خیر شدن پرونده ات. نه اینکه اینطور پشت میله ها جان بدهی و هیچ صدایی برای دفاع از تو از هیچ گوشه ای برنخیزد. آنهم در کشوری و با دولتی که بزرگترین هنرش در این سالها کشتن اهل قلم بوده است. یعنی هیچ کس نبود به تو بگویددر این طویله سر بلند کردن و به بالا نگاه کردن حرام است؟

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~داستانی که تکرار شد.~*~*

 

 

داستانی که تکرار شد

 

 

 

 

انتخابات اول ریاست جمهوری بعد از دوره طالبان را خوب به یاد دارم . حوزه هایی هم برای مهاجرین افغان که در ایران ساکن بودند دایر شده بود و مردم چه خوشبینانه به اینده ی این انتخابات دل بسته بودند.من هم سهم کوچکی داشتم در برگزاری این انتخابات شوم . در یکی از حوزه های جنوب تهران که در یک سالن ورزشی در منطقه ای پرت واقع بود به عنوان رئیس یکی از صندوق ها سهم  گرفته بودم.بااینکه از همان آغاز مشخص بود مردم به پای صندوق هایی میروند با نتایجی از قبل تعیین شده . اما تقلای صادقانه و معصومانه مردم و امیدواری هایشان برای بهتر ساختن اینده برایم عزیز و محترم بود.

روز قبل از برگزاری انتخابات سالن را تحویل ما دادند . هشت صندوق رای گیری قرار بود که در ان سالن رای مردم را دست ناخورده ! تحویل مسئولان بدهند. مسئولان هر صندوق مشغول  درست کردن به اصطلاح حوزه ی خود شدند. تقریبا کار به اخر رسیده بود و مابرای رفتن اماده می شدیم که متوجه شدم  چند نفری مشغول چسپاندن پوستر هایی به دیوارهای سالن هستند . روی پوستر هایشان با قلم بزرگ از خواهران عزیز تقاضا کرده بودند که در ضمن برنامه ی رای گیری حجاب خود را رعایت کنند. برای من قابل تحمل نبود چنین رفتاری .هر چه بود مساله مساله ی انتخابات بود نه اصلاح مسایل عقیدتی مردم. و انگهی از نفوذ تفکر حاکم ایرانی احساس بیزاری می کردم که حتی در توالت های خود می نویسند حجاب را رعایت کنید.

خلاصه چسپاندن این پوستر ها همان و شروع شدن یک مشاجره داغ بین من و این دوستان همان . انها مدعی بودند که ما  وطنی اسلامی میخواهیم و من مدعی که حق نداریم به کسانی که می ایندتا فقط  رای بدهند درس اخلاق بدهیم.و افغانستان باید قبل از اینکه یک کشور اسلامی به این معنا که دوستان میگفتند باشد باید یک کشور آزاد باشد . [دریغ که وطن نه ازاد شد نه اسلامی ]خلاصه قرار شد پوسترها برداشته شود که شد .

فردای آن روز مردم امدند و چه بسیار هم امدند. اغلب گروه گروه با مینی بوس می امدند . سر و وضع اغلبشان طوری نشان میداد که گویی همان یک ساعت قبل از سر کوره های اجر پزی یا مزارع پنبه بلند شده اند و امده اند . صورت های سوخته و دست و پاهای پینه بسته و سر و وضع ژولیده ی شان نشاندهنده ی رنج بسیار ی بود که یقینا سالها متحمل ان بوده اند. از در سالن که وارد می شدند خانم ها به قسمت ما هدایت داده می شدند. انروز من اهریمن فقر و بی سوادی را از نزدیک لمس کردم .مخصوصا زشت ترین صورتش را که بر سرنوشت زنان مظلوم افغانستان حاکم بود. تا انروز اینهمه از نزدیک ندیده بودم و لمس نکرده بودم . با خود میگفتم چقدر غافل بودی و چقدر خودخواه که ادعا میکردی  دردت درد مردم وطنت است . به خودم میگفتم لعنت برتو که حتی یک داغ از این همه داغ که بر دست های این زنان هست بر دست های  تو نیست و تو چه اسان ادعای همدردی با انها را میکنی. 

تقریبا همه شان بی سواد بودند و من برای کمک به انها در تیک زدن درست کنار نام کاندید منتخب شان باید پشت اتاقک رای گیری می رفتم . زهر بی اعتمادی را در حرکاتشان حس می کردم. اصلا به من اعتماد نداشتند که در کاغذشان نام کاندیدشان را بیابم .وقتی میگفتم کمکتان میکنم بیشترشان میگفتند تو کنار بایست بعد با انگشت شروع میکردند به شمردن لیست از کنار عکس ها و اگر مثلا کاندید شان شماره پانزدهم بود میگفتند این را برای ما علامت بزن. مشخص بود که حتی کاندید های خود را از چهره هایشان نمی شناختند و ان کسی را که باید انتخاب  می کردند دستوری بود که مردانشان از قبل به انها داده بودند. انهم مردانی که خدا میداند خود انها چقدر اگاهی داشتند یا نداشتند. نمی دانستم به آن حال باید خندید یا گریست.

به هر حال روز تمام شد و رای ها زیر نظر ناظرین احزاب و گرو ه ها از مردم گرفته شد. صندوقها را جمع کردیم و تحویل دادیم تا برای شمارش به صورت دست ناخورده ! به افغانستان فرستاده شود.

عجیب انکه حتی یک نفر از همه ی ان مردمی که برای رای گیری امده بودند سرشان را بلند کرده به دیوارها نگاهی هم نینداختند آن روز .مردم خسته تر و گرسنه تر و در هم شکسته تر از ان بودند که به سلایق سرشار از بی  دردری من برای محترم دانستن آزادی و یا آن دوستان دیگر مبنی بر رعایت حجاب و شئونات اسلامی اهمیتی بدهند.

 راستی ملتی که گرسنه است و ملتی که از هر لحظه از جان خود بیمناک است برایش این مزخرفات که ما مدعی اش بودیم  و هستیم چه اهمیتی میتوانست یا می تواند داشته باشد؟

 

حالا دوباره در آستانه ی اتنخابات شوم دیگری هستیم . با همه ی بازیها و چینش های از قبل تعیین شده دیگری که سرنوشت ما را و وطن ما را هرچه بیشتر به قهقرا خواهد کشانید و البته مردمی  که خسته تر و ویران تر از قبل هستند.

این روزها کرزی ظاهرا روزهای  اخر به قول خودش حکومتش را میگذراند و جالب اینکه گویی  داستان مشاجره ی کوچک من و ان دوستان در ان سالن رای دهی  بر سر حجاب به شکلی وسیع تر دوباره  تکرار شده است .فرقش این است که ان روز این داستان به اشخاصی مربوط میشد که هیچ سو د و زیانی نصیبشان نمی شد در دفاع از عقایدشان و امروز همه چیز به سود ها و زیان های کلان مربوط میشود.

رئیس جمهور طالب ما حالا بعد از همه ظلم ها و خیانت هایش مخصوصا و مشخصا در حق شیعیان افغانستان امده است و مهر تایید بر مسائل فقهی انها در باب زنان زده است.و عجب که تعدادی هم که گویا زخم ظلم طالب و کوچی و کرزی را بر گرده هایشان هیچ ندیده اند به حمایت از این عمل دست زده اند.

مگر نه این است که طالبی طالب دیگر را تایید کرده در این داستان ؟پس این حمایت ها و هیا هو ها چه میتواند باشد؟

به هرحال چیزی که روشن است این است که نیاز مردم ما نان است و امنیت . و چیزی که بازهم روشن است این است که کسانی که این قضیه را علم کرده اند از خرد و کلان کسانی هستند که از کنار همین بازی ها صاحب دنیا و دم و دستگاهش شده اند.

و آیا اینها همه برای حفظ دین و اخرت مردم است یا برای محکم کردن جای پای دولت های بیگانه در کشور ؟هرچند توفیق در  این هم بعید به نظر می اید.  تنها فایده اش گل الوده کردن بیشتر زهرابهایی  است که در کام مردم خسته ی ما میریزد . و گرنه که همه مهره ها و اتفاقات طوری که بایدچیده شوند چیده شده اند.

 

 و باز هم شبیه ان روز کسی نیست به صورت مردم نگاه کند و بداند که برای یک گرسنه این شعارهای اعتقاداتی به اندازه سرگین گاوی اهمیت ندارد.

 

 

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388توسط شکریه عرفانی |
*~*~~*~*

 

 

 

آخرین برگ سفر نامه باران ...

 

 

 

 

۱

 

حال هستم . اینجا . زیر آسمان ابری مسکو . سه ماه تابستان را مسافرت بودم . در تمام زندگی ام

این تنها سفری بود که توانست مرا از درونم بکشد به بیرون و واقعا آواره کوه و بیابانم کند . افغانستان

بودم . به کویته پاکستان رفتم . عزیزی را از دست دادم در حالیکه سرش در دست های من بود و جان

می داد . برگشتم به افغانستان . مسیر راه را در خودم نبودم . روی زمین های تفتیده بودم. مرز پاکستان

ما آنطرف میرفتیم و قطاری طولانی از خرگادی هایی که بارشان آهنپاره بود  به اینطرف می آمد.قطار را

مردان سیاه چهره و غرق چرک و کثافت  پاکستانی هدایت میکردند . با خود گفتم دریغا خاکی

که حتی آهن پاره هایش با این حقارت به سرقت می رود . مرز را که عبور کردیم " چادری "پوشیدم .

 از سوراخهای مشبک آن حقیقتا دنیا طور دیگری دیده میشود . یا اینکه زیر چادری حقیقتا دنیا طور

دیگری در جریان است. میتوانستم کوچترین حرکات و اتفاقات اطرافم را طوری آزادانه نگاه کنم

انگار روبروی صفحه تلویزیون نشسته ام . انگار که تمام آدم های اطرافم مثل چیزی که در تلویزیون دیده

میشود مجازی هستند. انگار همه چیز هست ولی هیچ چیز نیست . یا اینکه گویا همه ادم ها و اتفاقات

و صداها هستند ولی تو نیستی . شاید این درست تر باشد.اولین بار بود که حس کردم زیر چادری بودن

یعنی نبودن . یعنی تبدیل شدن به موجودی که فقط خودش میداند هست . اما به چشم هیچ کس نمی

اید.میتوانستم بخندم یا گریه کنم .در حالیکه چشم گرسنه هیچ مسافری اشکم را و خنده ام را نبیند. و

حس کردم که میتوان در زیر این چادر در فضایی که از دید دیگران هیچ چیز نیستی چه چیز ها باشی و

هرگز به چشم نیایی.

به غزنین رفتم. به زادگاهم . منطقه ای به نام "شاکی". به قلعه ای که معلوم نیست از کدام یک از اجداد

پدری ام برای انها مانده است . و من در یک شب سرد زمستانی بی آنکه هیچ چیز بدانم در یکی از اتاق

هایش به این جهان مخوف و تباه پرتاب شدم. شاید لحظه تولدم احساسم همان حسی بوده باشد که

اولین بار در زیر چادری به من دست داد. بودن و نبودن. کسی چه میداند؟

سر قبر همه مردگانی رفتم که خویشاوندان نزدیک من بودند و هرگز ندیده بودمشان .و در تمام سالهای

آوارگی  تنها هر از گاهی نامی از انها شنیده بودم یا بعد از چند سالی مراسم ختم قرانی برایشان گرفته

شده بود و من فهمیده بودم که مثلا مادر کلان مادری ام به رحمت خدا رفته است.

دردناک بود برگشتن شاخه به سمت ریشه های نا شناخته خود . دوست داشتم صورتم را روی قبرشان

بچسپانم و هم خون بودن را از ورای خاک های تیره از اجساد پوسیده شان حس کنم . هم خون بودن .

چقدر درکش برایم دشوار است . سالهاست حس می کنم که این کلمه در هیچ جای روانم تعریفی ندارد.

 

 

۲

 

و آسمان شب های  غزنین . تنها چیزی که دیوانه وار دیوانه وار و دیوانه وار مرا حیران و مشتاق خود  

ساخت. هرگز در زندگی ام هیچ شبی را به اندازه شب های زادگاهم نزدیک و مهربان و سرشار از 

زندگی ندیده بودم . دشتی پر از ستاره که در کف دستهایم حسش میکردم.

زیاد نماندم در زادگهاهم و چقدر افسوس خوردم که از ان روستا با انهمه زیبایی وانهمه زندگی به معنای

واقعی کلمه اش کنده شدم و نشستم پشت نیمکت ها و ایستادم در صف اتوبوس ها و را ه رفتم بین

انسانهایی که هرگز دوست داشتن را و زندگی را حتی لمس هم نکرده اند . پیش از این سفر هم یک

حس نفرت قوی از شهر نشینی در وجودم بود . ولی در زادگاهم این را کاملا درک کردم .بعد از ظهر ها

دخترکان نیمچه جوان با لباس های رنگ به رنگ شان در حالیکه گوسفندهایشان را از تپه ها جمع

میکردند شبیه گلهای هزار رنگی بودند که بر این تپه ها رویده اند و با وزش باد اینسو و آنسو میروند.

با اولین ساعات شروع شب همه به اسودگی دنیای خواب میلغزیدند و با اولین نشانه های شروع

روز تازه همگی به سمت زندگی هجوم می بردند.

 

 

۳

 

به کابل رفتم . مسیر غزنین ـکابل خطر ناک ترین مسیرهاست در این یک دو سال اخیر. میگفتند طالبان

حتی اگر یک شماره تلفن را در وسایل کسی بیابند سرنوشتش به دست عزرائیل خواهد بود. در راه فقط

نگران کارت حافظه دوربین عکاسی ام بودم که قبل از حرکت لابلای چمدان هایم پنهانش کرده بودم.و

نگران دخترکم که از شب قبل دچار مسمویت شده بود و در راه هیچ کاری هم نمیشد برایش کرد.

تنها جایی که در این مسیر به نظرم سلامت و دست نخورده مانده رسید مزار سلطان محمود غزنوی

بود . و دیگر غیر از این هیچ سلامتی ندیدم. از میان منطقه طالبان گذشتیم . میخواستم ببینم این

موجوداتی که چند سال است همه دنیا را حیران خود کرده اند چه جانورانی میتوانند باشند. تلاش 

میکردم از سوراخهای مشبک چادری هیچ چیزی از دیدم نماند.مردان اغلب سیاه پوش مسلحی که

در مسیر ایستاده گرگ گرگ ماشین ها را نگاه میکردند.و غیر از انها کودکانی که اینطرف و انطرف به بازی

سرگرم بودند دخترها و پسرهایی که حس نکردم در چهره هایشان چیز ترسناکی باشد. نتوانستم بپذیرم

که اینهمه خشونت و اینهمه مرگ و تباهی به دست این مردان صورت میگیرد. آمار وحشتناک مرگهایی

که بر اثر حملات انتحاری این جانوران در هر نقطه از کشور اتفاق می افتند یک دفعه برایم دور از باور شد.

و هنوز هم نمی توانم از انها اینهمه که سعی میشود به ما تلقین شود بیزار باشم .تاریخ ما از این قتل و

غارت ها به خود بسیار دیده است و حالا اینهمه تبلیغات در وحشتناک جلوه دادن طالبان غیر از نیرنگی

پلیدچیز بیشتری نیست.زیرا که سالها است همه مردان این سرزمین برای  ویرانی نقطه به نقطه آن

رنجها کشیده اند و خدمات جانفرسا و بی پایانی برای به باد دادن همه هستی نداشته  این ملت انجام

داده اند.ولی انها به اندازه طالبان شانس نداشته اند که تا این اندازه مورد نفرت همه دنیا قرار بگیرندو تا

به این اندازه به صفت های شیطانی ستوده شوند. وگرنه فرق طالب با فلانی و فلانی و فلانی چیست

من چیزی نمیفهمم؟!

در راه جنگ شد. بیرون از منطقه طالبان . در منطقه تحت تسلط دولت!طالبان کامیون های دولتی را

کمین کرده بودند و از پشت تاکستانهای دوسوی جاده شلیک میکردند به سمت ماشین ها و سربازان

اردوی ملی که ماشین ها را اسکورت میکردند.فکر کردم تاکستان جای خوبی برای نبرد نیست . حس

کردم باغهای انگور که آتش بگیرند بعد چه خواهد شد. فکر کردم این همان درختانی است که از ان باده

هایی گرفته میشده که زمانی شاید بسیاری بزمهای هنرمندان و بزرگان تاریخ مارا گرم میکردند. چه

میدانم ؟  در های و هوی جنگ دلم برای تاکستانها میسوخت و ندانستم که این حسم غیر انسانی

است یا انسانی. اما چیزی که خوب دانستم این بود که نیم ساعتی بعد از تمام شدن زد وخورد در همان

مسیری که ماشین های دولتی در کمین طالبان گیر مانده بودند قطار تانک های امریکایی خرامان خرامان

از رو بروی ما می آمدند و چه ابهتی !!

همه ماشین های شخصی به خاکی زدند تا جاده برای قطار امریکایی ها باز شود.خدای من . پس اربابان

دنیا که می گویند آنها بودند!  راستی که سزاوار ارباب بودن دیدمشان. کامیون ها و اردو را پیش از خود 

فرستاده بودند . وقتی به قدر کافی افغانها همدیگر را کشتند و قربانیان و پیش مرگان خود را برایشان روی

زمین به جای گذاشتند نیم ساعت بعد انها با ناز و عشوه با تانکهایشان روی این جنازه ها قدم رنجه

فرمودند و چرا نه؟  انجا بود که کم کم حس کردم میفهمم چرا از طالبان بیشتر از بقیه جنگسالاران بدم

نمی آید.و چرا حس میکردم بچه هایشان همانقدر کودک هستند که بچه های خودم . همه ما در یک

مرداب گرفتاریم . و وقتی قرار است که همه غرق بشویم چه فرقی میکند کسی پایش را روی سر دیگری

بگذارد و حس کند دقایقی بیشتر میتواند زنده بماند. و ان دیگری هم که به اندازه این مشتاق زنده ماندن

است زیر پاهای او در لجن فرو برود؟ چه فرقی میکند قرار است همه در این مرداب غرق بشویم. قرار است

افغانستان ما  وطن ما  گذشته ما  و حال سوخته و اینده تاریک ما همه و همه طعمه این لجن زار شود .

دیگر چه فرقی میکند امروز طالب مرا بکشد یا فردا من طالب را ؟

 

 

 

۴

 

بعد از ظهر به کابل رسیدیم . خانه مادرم رفتیم. کوچه " داشا" در منطقه ای نزدیک "برچی". کوچه ای که

امسال روح الله نیک پا را به دنیا تحویل داد .طرفهای غروب خبر اوردند که دو جنازه اورده اند . دو جوان از

یک کوچه . هر دو از اردوی ملی . میگفتند: امروز در راه عزنی ـکابل در جنگ با طالبان کشته شده اند.

گفتم حتما همان قربانیان امروزی باید باشند. نیروهای خارجی طوری که من حس کردم در هیچ جنگی

شرکت ندارند . و اگر زدو خوردی میشود اردوی ملی جوانهای ناکام خودمان را که برای لقمه ای نان عضو

اردو شده اند به کام مرداب جنگ میفرستد. در واقع تمام خاک افغانستان به دست انها به شکل یک

میدان شطرنج در امده با خانه های یکی در میان طالبان و دولت. بازی زیبایی است در نوع خودش .

فرو رفتن در این مرداب هم همان قانون یکی در میان شطرنج را دنبال میکند.ترتیب نابودی خانه ها طبیعتا

  باید به دست بازیگران و طراحان این بازی باشد که هست پس دیگر چه جای نگرانی میماند؟

 

 

 ۵

 

یکی در میان

 به مرداب فرو میرویم

و ترسی از پایان بازی نمی ماند.

من برشانه های تو

یا تو برشانه های من

نوبت با هرکداممان باشد

فرقی نمیکند.

عاقبت

هر دو

در اغوش هم به خواب خواهیم رفت.

 

 

 

۶

 

راستی  اگر  دفن کردن را  از کلاغ  نمی آموختیم چه خاکی بر سر مرده هایمان میکردیم؟

 

 

 

 

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387توسط شکریه عرفانی |