آخرین برگ سفر نامه باران ...
۱
حال هستم . اینجا . زیر آسمان ابری مسکو . سه ماه تابستان را مسافرت بودم . در تمام زندگی ام
این تنها سفری بود که توانست مرا از درونم بکشد به بیرون و واقعا آواره کوه و بیابانم کند . افغانستان
بودم . به کویته پاکستان رفتم . عزیزی را از دست دادم در حالیکه سرش در دست های من بود و جان
می داد . برگشتم به افغانستان . مسیر راه را در خودم نبودم . روی زمین های تفتیده بودم. مرز پاکستان
ما آنطرف میرفتیم و قطاری طولانی از خرگادی هایی که بارشان آهنپاره بود به اینطرف می آمد.قطار را
مردان سیاه چهره و غرق چرک و کثافت پاکستانی هدایت میکردند . با خود گفتم دریغا خاکی
که حتی آهن پاره هایش با این حقارت به سرقت می رود . مرز را که عبور کردیم " چادری "پوشیدم .
از سوراخهای مشبک آن حقیقتا دنیا طور دیگری دیده میشود . یا اینکه زیر چادری حقیقتا دنیا طور
دیگری در جریان است. میتوانستم کوچترین حرکات و اتفاقات اطرافم را طوری آزادانه نگاه کنم
انگار روبروی صفحه تلویزیون نشسته ام . انگار که تمام آدم های اطرافم مثل چیزی که در تلویزیون دیده
میشود مجازی هستند. انگار همه چیز هست ولی هیچ چیز نیست . یا اینکه گویا همه ادم ها و اتفاقات
و صداها هستند ولی تو نیستی . شاید این درست تر باشد.اولین بار بود که حس کردم زیر چادری بودن
یعنی نبودن . یعنی تبدیل شدن به موجودی که فقط خودش میداند هست . اما به چشم هیچ کس نمی
اید.میتوانستم بخندم یا گریه کنم .در حالیکه چشم گرسنه هیچ مسافری اشکم را و خنده ام را نبیند. و
حس کردم که میتوان در زیر این چادر در فضایی که از دید دیگران هیچ چیز نیستی چه چیز ها باشی و
هرگز به چشم نیایی.
به غزنین رفتم. به زادگاهم . منطقه ای به نام "شاکی". به قلعه ای که معلوم نیست از کدام یک از اجداد
پدری ام برای انها مانده است . و من در یک شب سرد زمستانی بی آنکه هیچ چیز بدانم در یکی از اتاق
هایش به این جهان مخوف و تباه پرتاب شدم. شاید لحظه تولدم احساسم همان حسی بوده باشد که
اولین بار در زیر چادری به من دست داد. بودن و نبودن. کسی چه میداند؟
سر قبر همه مردگانی رفتم که خویشاوندان نزدیک من بودند و هرگز ندیده بودمشان .و در تمام سالهای
آوارگی تنها هر از گاهی نامی از انها شنیده بودم یا بعد از چند سالی مراسم ختم قرانی برایشان گرفته
شده بود و من فهمیده بودم که مثلا مادر کلان مادری ام به رحمت خدا رفته است.
دردناک بود برگشتن شاخه به سمت ریشه های نا شناخته خود . دوست داشتم صورتم را روی قبرشان
بچسپانم و هم خون بودن را از ورای خاک های تیره از اجساد پوسیده شان حس کنم . هم خون بودن .
چقدر درکش برایم دشوار است . سالهاست حس می کنم که این کلمه در هیچ جای روانم تعریفی ندارد.
۲
و آسمان شب های غزنین . تنها چیزی که دیوانه وار دیوانه وار و دیوانه وار مرا حیران و مشتاق خود
ساخت. هرگز در زندگی ام هیچ شبی را به اندازه شب های زادگاهم نزدیک و مهربان و سرشار از
زندگی ندیده بودم . دشتی پر از ستاره که در کف دستهایم حسش میکردم.
زیاد نماندم در زادگهاهم و چقدر افسوس خوردم که از ان روستا با انهمه زیبایی وانهمه زندگی به معنای
واقعی کلمه اش کنده شدم و نشستم پشت نیمکت ها و ایستادم در صف اتوبوس ها و را ه رفتم بین
انسانهایی که هرگز دوست داشتن را و زندگی را حتی لمس هم نکرده اند . پیش از این سفر هم یک
حس نفرت قوی از شهر نشینی در وجودم بود . ولی در زادگاهم این را کاملا درک کردم .بعد از ظهر ها
دخترکان نیمچه جوان با لباس های رنگ به رنگ شان در حالیکه گوسفندهایشان را از تپه ها جمع
میکردند شبیه گلهای هزار رنگی بودند که بر این تپه ها رویده اند و با وزش باد اینسو و آنسو میروند.
با اولین ساعات شروع شب همه به اسودگی دنیای خواب میلغزیدند و با اولین نشانه های شروع
روز تازه همگی به سمت زندگی هجوم می بردند.
۳
به کابل رفتم . مسیر غزنین ـکابل خطر ناک ترین مسیرهاست در این یک دو سال اخیر. میگفتند طالبان
حتی اگر یک شماره تلفن را در وسایل کسی بیابند سرنوشتش به دست عزرائیل خواهد بود. در راه فقط
نگران کارت حافظه دوربین عکاسی ام بودم که قبل از حرکت لابلای چمدان هایم پنهانش کرده بودم.و
نگران دخترکم که از شب قبل دچار مسمویت شده بود و در راه هیچ کاری هم نمیشد برایش کرد.
تنها جایی که در این مسیر به نظرم سلامت و دست نخورده مانده رسید مزار سلطان محمود غزنوی
بود . و دیگر غیر از این هیچ سلامتی ندیدم. از میان منطقه طالبان گذشتیم . میخواستم ببینم این
موجوداتی که چند سال است همه دنیا را حیران خود کرده اند چه جانورانی میتوانند باشند. تلاش
میکردم از سوراخهای مشبک چادری هیچ چیزی از دیدم نماند.مردان اغلب سیاه پوش مسلحی که
در مسیر ایستاده گرگ گرگ ماشین ها را نگاه میکردند.و غیر از انها کودکانی که اینطرف و انطرف به بازی
سرگرم بودند دخترها و پسرهایی که حس نکردم در چهره هایشان چیز ترسناکی باشد. نتوانستم بپذیرم
که اینهمه خشونت و اینهمه مرگ و تباهی به دست این مردان صورت میگیرد. آمار وحشتناک مرگهایی
که بر اثر حملات انتحاری این جانوران در هر نقطه از کشور اتفاق می افتند یک دفعه برایم دور از باور شد.
و هنوز هم نمی توانم از انها اینهمه که سعی میشود به ما تلقین شود بیزار باشم .تاریخ ما از این قتل و
غارت ها به خود بسیار دیده است و حالا اینهمه تبلیغات در وحشتناک جلوه دادن طالبان غیر از نیرنگی
پلیدچیز بیشتری نیست.زیرا که سالها است همه مردان این سرزمین برای ویرانی نقطه به نقطه آن
رنجها کشیده اند و خدمات جانفرسا و بی پایانی برای به باد دادن همه هستی نداشته این ملت انجام
داده اند.ولی انها به اندازه طالبان شانس نداشته اند که تا این اندازه مورد نفرت همه دنیا قرار بگیرندو تا
به این اندازه به صفت های شیطانی ستوده شوند. وگرنه فرق طالب با فلانی و فلانی و فلانی چیست
من چیزی نمیفهمم؟!
در راه جنگ شد. بیرون از منطقه طالبان . در منطقه تحت تسلط دولت!طالبان کامیون های دولتی را
کمین کرده بودند و از پشت تاکستانهای دوسوی جاده شلیک میکردند به سمت ماشین ها و سربازان
اردوی ملی که ماشین ها را اسکورت میکردند.فکر کردم تاکستان جای خوبی برای نبرد نیست . حس
کردم باغهای انگور که آتش بگیرند بعد چه خواهد شد. فکر کردم این همان درختانی است که از ان باده
هایی گرفته میشده که زمانی شاید بسیاری بزمهای هنرمندان و بزرگان تاریخ مارا گرم میکردند. چه
میدانم ؟ در های و هوی جنگ دلم برای تاکستانها میسوخت و ندانستم که این حسم غیر انسانی
است یا انسانی. اما چیزی که خوب دانستم این بود که نیم ساعتی بعد از تمام شدن زد وخورد در همان
مسیری که ماشین های دولتی در کمین طالبان گیر مانده بودند قطار تانک های امریکایی خرامان خرامان
از رو بروی ما می آمدند و چه ابهتی !!
همه ماشین های شخصی به خاکی زدند تا جاده برای قطار امریکایی ها باز شود.خدای من . پس اربابان
دنیا که می گویند آنها بودند! راستی که سزاوار ارباب بودن دیدمشان. کامیون ها و اردو را پیش از خود
فرستاده بودند . وقتی به قدر کافی افغانها همدیگر را کشتند و قربانیان و پیش مرگان خود را برایشان روی
زمین به جای گذاشتند نیم ساعت بعد انها با ناز و عشوه با تانکهایشان روی این جنازه ها قدم رنجه
فرمودند و چرا نه؟ انجا بود که کم کم حس کردم میفهمم چرا از طالبان بیشتر از بقیه جنگسالاران بدم
نمی آید.و چرا حس میکردم بچه هایشان همانقدر کودک هستند که بچه های خودم . همه ما در یک
مرداب گرفتاریم . و وقتی قرار است که همه غرق بشویم چه فرقی میکند کسی پایش را روی سر دیگری
بگذارد و حس کند دقایقی بیشتر میتواند زنده بماند. و ان دیگری هم که به اندازه این مشتاق زنده ماندن
است زیر پاهای او در لجن فرو برود؟ چه فرقی میکند قرار است همه در این مرداب غرق بشویم. قرار است
افغانستان ما وطن ما گذشته ما و حال سوخته و اینده تاریک ما همه و همه طعمه این لجن زار شود .
دیگر چه فرقی میکند امروز طالب مرا بکشد یا فردا من طالب را ؟
۴
بعد از ظهر به کابل رسیدیم . خانه مادرم رفتیم. کوچه " داشا" در منطقه ای نزدیک "برچی". کوچه ای که
امسال روح الله نیک پا را به دنیا تحویل داد .طرفهای غروب خبر اوردند که دو جنازه اورده اند . دو جوان از
یک کوچه . هر دو از اردوی ملی . میگفتند: امروز در راه عزنی ـکابل در جنگ با طالبان کشته شده اند.
گفتم حتما همان قربانیان امروزی باید باشند. نیروهای خارجی طوری که من حس کردم در هیچ جنگی
شرکت ندارند . و اگر زدو خوردی میشود اردوی ملی جوانهای ناکام خودمان را که برای لقمه ای نان عضو
اردو شده اند به کام مرداب جنگ میفرستد. در واقع تمام خاک افغانستان به دست انها به شکل یک
میدان شطرنج در امده با خانه های یکی در میان طالبان و دولت. بازی زیبایی است در نوع خودش .
فرو رفتن در این مرداب هم همان قانون یکی در میان شطرنج را دنبال میکند.ترتیب نابودی خانه ها طبیعتا
باید به دست بازیگران و طراحان این بازی باشد که هست پس دیگر چه جای نگرانی میماند؟
۵
یکی در میان
به مرداب فرو میرویم
و ترسی از پایان بازی نمی ماند.
من برشانه های تو
یا تو برشانه های من
نوبت با هرکداممان باشد
فرقی نمیکند.
عاقبت
هر دو
در اغوش هم به خواب خواهیم رفت.
۶
راستی اگر دفن کردن را از کلاغ نمی آموختیم چه خاکی بر سر مرده هایمان میکردیم؟