یک شعر قدیمی را میگذارم در این پست که تاریخش مربوط میشود به سقوط بامیان در ان سالهای پر فتنه . هرچند نام این روزها را چه میتوان گذاشت که بدتر از ان سالها نباشد نمیدانم ؟! و اینکه چرا این شعر را دلم خواست در این پست بگذارم . باز هم نمیدانم .شاید از شدت بی شعری .
به هرحال تحمل کنید:
خواهرم رخت عزا کرد به تن . مادر، مرگ
سهم این دهکده ی سوخته ی پرپر،مرگ
خواهرم گفت که باران شب پیش امروز
پرورش داده به جای گل نیلوفر ، مرگ
خواهرم گفت: نگهبان سر آسیمه ی کوه
این نگاهش همه غفلت،همه اش پیکرمرگ
در هجوم تبر آلوده ی آتش شب قبل
باغ را خسته رها کرد به خاکستر ، مرگ
خواهرم گفت :...
پدر خنده ی تلخی زد و بعد ،
ریخت از شاخه ی همسایه یمان برسر مرگ
حال من ماندم و سرمای عجیب دم صبح
که دوانده است درون کفن خواهر ، مرگ
بوی گیسوش هنوز از نفس دشت پر است
بوی پیراهنش اما پر از
خنجر
مرگ
. . .
